باران های پاییزی

پرسه در شعر های پاییزی

باران های پاییزی

پرسه در شعر های پاییزی

مثل یک حس بی تفاوت و سرد
مثل دردی که کنج من مانده

باران های پاییزی
۰۸ فروردين۰۲:۳۲

چقدر زود بود! فکرش را نمی‌کردم به این زودی بتوانی نفس راحتی بکشی، اما هنوز این بغض برای من گلوگیر  است،

فکر نمی کردم به این سرعت به فکر رفتن بیفتی! اعتراف می کنم همیشه من بودم که زودتر از هر چیز و هر کسی توی این دنیا به هر چیز و هر کسی وابسته می شدم! قافیه چیزی نیست که بتوانم نبازمش!

همیشه این تنهایی جذابیت خودش را دارد! و البته غم و غصه خودش را! 

شاید باید زودتر از اینها اعتراف می کردم! اما ایستادم تا شاید معجزه ای بشود مثل همان باران سیل آسا توی تابستان، یادت هست؟! اما نشد؛ قرار نبود هیچ چیز ماورائی دستم را بگیرد، هیچ جای ماجرا قرار نبود رمانتیک باشد! زندگی درسش را به من داد!

ر. باران | ۰۸ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۳۲
۲۷ اسفند۰۱:۱۴

نه اینکه دروغ را دوست داشته باشم، و نه اینکه برایم عادت شده باشد،نه! ولی مجبور بودم به تو دروغ بگویم، نباید درگیرم می شدی!  به همین سادگی

ر. باران | ۲۷ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۱۴
۲۴ اسفند۲۳:۱۲

عصر یکی از چهار شنبه های بهار بود

تمام خنده هایت را گوشه قلبم چال کردم

شاید با آمدنت آبی از آب تکان نخورد، اما با رفتنت تمام قواعد هستی را کمی جابجا کردی!

اینجا کسی منتظر آمدن بهار نیست! این خانه کمی فرق دارد!

شاید خوشبختی کوچکمان پیش تو بود که با آخرین لبخند از لبت افتاد...

ر. باران | ۲۴ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۱۲
۲۴ اسفند۲۳:۰۷

بعضی هایم را فقط یک نفر خواند

بعضی ها را چند نفر خواندند

بعضی ها را هم چند ده نفر...

بعضی ها را هم هیچ کس نخواند، فقط پیش نویس ماندند

بغضم را هم هرگز منتشر نخواهم کرد...

ر. باران | ۲۴ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۰۷
۲۴ اسفند۰۳:۲۸

خواب از سرم پریده 

حتما باز هوای خاطره ای، عکس یادگاری ای، نامه ای، چیزی به سرش زده و بار بندیلش را بسته و رفته، فقط خدا می داند کی بر می گردد...

این روز ها برای بی خوابی هایم دنبال بهانه نیستم! این روز ها خودشان بهانه اند.این روز های آخر اسفند...

ر. باران | ۲۴ اسفند ۹۵ ، ۰۳:۲۸
۱۹ اسفند۰۴:۱۴

هوا لبریز می شود از خوبی

وقتی تو کنار همین نوشته های محقر

لبخند کوچکت را نثارم میکنی!

شاید اصلا وقتی تو لبخند می زنی باران می بارد، گاهی در ژاپن، گاهی بین شالیزار های چین، گاهی اینجا پیش من، گاهی لبخند بزن!

ر. باران | ۱۹ اسفند ۹۵ ، ۰۴:۱۴
۱۸ اسفند۲۲:۳۶

حال اسفند خراب است خدا کاری کن!

تشنگی مرهم اش آب است خدا کاری کن!


ای خدا شکر سر سفره ما نانی هست.....

هفت سین جور اگر نیست، پریشانی هست






ر. باران | ۱۸ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۳۶
۱۸ اسفند۰۳:۲۵
و من از همه هست ویران تر...
ر. باران | ۱۸ اسفند ۹۵ ، ۰۳:۲۵
۱۸ اسفند۰۱:۵۲
گفته بودم باید همیشه مراقب فاصله بود... شاید هیچ چیزی نتواند سوراخش را پر کند! من گفته بودم!
ر. باران | ۱۸ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۵۲
۱۷ اسفند۰۳:۰۰

باید فاصله ام را نگه دارم ، باید یاد بگیرم دور ماندن را، نگفتن را ، کتمان را و گاهی حتی دروغ را!  گاهی فکر میکنم اصلا نه باید بنویسم نه شعر بگویم نه چشم هایم را بدوزم به چیزی، اینجا توجه ها زود جلب میشود!

ر. باران | ۱۷ اسفند ۹۵ ، ۰۳:۰۰
۱۷ اسفند۰۲:۳۷
شاید اگر فقط یک لحظه آنورتر بدنیا می آمدم الان جای دیگری و مشغول کار دیگری بودم، این انتخاب های دیوانه وار دنیا همیشه برایم عجیب بوده! شده تا به حال به آسمون خیره بشی و با خودت بگی این عظمت بی نهایت بزرگ به چه درد من ناچیز تو زمین ناچیز می خوره؟! دلیلش چی بوده؟ اصلا چرا من باید به اینا فکر کنم؟ چرا بقیه دارن زندگی شونو میکنن من اینجا گنگ و گیج نشستم؟!
ر. باران | ۱۷ اسفند ۹۵ ، ۰۲:۳۷
۱۶ اسفند۰۲:۰۴

گاهی یه ابیاتی می سراییم که خواننده رو یاد سال های چل،چل و دو و ایضا حافظ و سعدی و سایر رفقا می ندازه!


از غم هجر ننالیم که در دفتر ما
خم شدن در نظر سرو سهی نیز خطاست!

ر. باران | ۱۶ اسفند ۹۵ ، ۰۲:۰۴
۱۵ اسفند۲۳:۵۹

باشد برو، دست مرا ول کن عزیزم!

در شهر اما هردومان را می شناسند


حالا که رفتی لااقل این را بدان که

این قوم بغض بی امان را می شناسند


نان و نمک خوردی نمک دان را شکستی

اما فقیران قدر نان را می شناسند


من با تو بودم، تو کنارم می نشستی

آن روز ها تصویرمان را می شناسند


حتی اگر حاشا کنی فرقی ندارد

دیوار ها هم نردبان را می شناسند...

ر. باران | ۱۵ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۵۹
۱۵ اسفند۲۲:۴۹

تا موی تو را توی غزل جا کردم

با دست خودم شال تورا وا کردم

یک دفعه تمام شهر دیوانه شدند

من زود تو را دوباره حاشا کردم...


+


وقتی که تو را دوباره حاشا کردم

یک گوشه نشستم و تماشا کردم

با بغض نوشتم که تو را دوست... بعد

از ترس دوباره نامه را تا کردم


از مردم دیوانه مان می ترسم

از شهر که نه، از این و آن می ترسم

باید که تو را همیشه پنهان بکنم

از آخر داستانمان می ترسم...

ر. باران | ۱۵ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۴۹
۱۵ اسفند۲۲:۲۸

اِنا دِلُم مِخِه بُرُم مُون هَمی بارون چَغچَغی خِده نومزَدُم، مُون میلانای مِشَد را

بُرُم، کاش مِشُد مِثِه هَمی چُغُکا بُرُم چُختِ آسمون، بُرُم دِلَنگوُن آستِرا

بُشُم! یَرِه چی مِرِه وِل کُنِم اینجی رِه بِرِم یِه غِلِه خِلوَت، زیر

اَفتُو زیربارون،ایشکنَه اوُجیز بِزِنِم،خِگینِه بِزِنِم،شوروا دُرُس کُنِم،مُو بِزِت بُگُم

دِلِمِه بُردی، تو نِگام کُنی بیگی یَرِه راس مِگی، مُو بِخِنِدُم بُگُم نِه جیزَکِت دِدُم!

چیکار رِفتِه دُنیاما؟

خِراب رِفته ای مِشَد! دیگه خِدِه رِفیقام نیستُم، خِده هیشکی نیستُم، موندُم

خِده خودُم، یَرِه وا بِمِنِه ای زندگی، دِلُم گِرِفتِک! اِنا هَمی خیالا هَم مِثِه

پوفلِه نیشیسته رو قلبوُم دِرِه جیز جیز مُکُنه! قِدیما هَمسِدِه ها رِفیق بودن،

آدِما رِقیق بودن، اگه بی سِوات بودن واز واسِه هم کمک بودن اما الانِه هم

دِگِرِه دُو مِدِم ، زِندِگیارِه اَلُو مِدِم! کاش بِشِه یا بیمیرُم یا گُم بُرُم بُرم هَمو مون غِلِه!


+

حاشا بکنی یا نِکُنی لو رِفتِه

ماه اَمَدِه چُختِ آسمون شُو رِفتِه

واز مونِ غِلِه سَگا دِرَن عُو مِزَنَن

آسترا تو آسمون واز دِرِه دُودُو مِزَنَن

ر. باران | ۱۵ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۲۸
۱۴ اسفند۱۷:۲۱

گاهی ماندن و دلیل آوردن برایت سخت تر می شود تا اینکه بروی! گاهی آنقدر خسته میشوی که ساکت و آرام، بدون اینکه بخواهی نظری جلب کنی، راهت را می کشی و می روی! کوک حوصله ام از فنر در رفته! گاهی با خودم تکرار می کنم: نه! تو خیلی زود خسته میشی بچه! ولی خوب خستگی رو نمیشه پنهانش کرد! نمیشه بهش محل نذاشت، نمیشه ندیدش، اونموقه بهترین کار اینه که بری یه گوشه دور از بقیه و دراز بکشی رو زمین خشک و بخوابی! 

ر. باران | ۱۴ اسفند ۹۵ ، ۱۷:۲۱
۱۳ اسفند۰۹:۰۳

محکوم به حبس ابد دوری ام از تو 

هرچند که مقتول تو بودم، من بدبخت...


ر. باران | ۱۳ اسفند ۹۵ ، ۰۹:۰۳
۰۹ اسفند۰۱:۱۰
چشم تو نشد چشم یکی دیگر هست!
دیوانگی ام بهانه اش بسیار است
ر. باران | ۰۹ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۱۰
۰۳ اسفند۰۰:۴۱

هرچند کبوتر که پریدست، پریدست!

مردیست در این شهر که دنبال امید است


لبهای تو با قافیه ها رابطه دارند...

اکسیر جوانیست که در شعر دمیدست


هر روز همین جاست که درگیر تو هستم

درگیر همان میوه کالی که رسیدست!


این سیب به اندازه ظرفیت من نیست

با منطق خود، عقل از آن دست کشیدست


از عقل دلم خون شد و از عقل پریشان

گور

     پدر

            قافیه،

                    این شعر سپید است...





+

تو

بر می گردی!
مثل سیبی که رسیده باشد به دامن زمین...
بر می گردی تا گناه هبوط را با هم قسمت کنیم!


ر. باران | ۰۳ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۴۱
۰۲ اسفند۲۱:۲۸

چشم هایت چقدر گیرایند،

مثل سیگار های کوبایی!

ر. باران | ۰۲ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۲۸