باران های پاییزی

پرسه در شعر های پاییزی

باران های پاییزی

پرسه در شعر های پاییزی

مثل یک حس بی تفاوت و سرد
مثل دردی که کنج من مانده

باران های پاییزی
۲۹ تیر۲۲:۴۹

از یکجایی به بعد دیگه واقعا حوصله هیچی رو نداری 

حتی حوصله جواب دادن به سوالای بقیه رو...

چت شده

چرا ناراحتی 

کی چی گفته 

...

از یک جایی به بعد دیگه چیزی برات اهمیت نداره ، چیزی دل بستت نمیکنه، چیزی آرومت نمی کنه، ممکنه تو زندگی عادیت بگی و بخندی و ظاهرت خیلی هم خوب باشه اما امان از تو رختخواب و لحظه های تنهایی و فکر کردن به گذشته ، به کارهات ، به زندگی، به آینده...

حوصله از سر گذشته و در رفته کوک این شاعر پیر...

تازگی ها تمام پستایی که میذارم تو ماشینم و کنار خیابون، خیره میشم به ماشین هایی که با سرعت از کنارم رد میشن ، نمی دونم چی میخام ، کی هستم، چرا هستم، کجا هستم، هیچی نمی دونم و ماشین های لعنتی مثه دونه های شن تو ساعت شنی ان که یکی یکی رد میشن تا بفهمم دارم به آخر کار نزدیک میشم.




۴
رهگذر | ۲۹ تیر ۹۶ ، ۲۲:۴۹
۲۸ تیر۰۰:۲۹

قیصر میگه :

وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند و نه باید ها...

.

بی تو هر روز، روز مباداست...

باید از کنار نبودن ها رد شد و ادامه داد باید برای تک تک نشدن ها نداشتن ها و نرسیدن ها بهانه خوبی تراشید و بی اهمیت به تمام فشار های زندگی ادامه داد، درسته که گاهی آنقدر سخت میشه که راه نفس کشیدنت رو‌هم می بنده اما تنها راه رسیدن به آزادی همین بی تفاوت بودنه هر چند توی قلبت خون و اتش باشه باز باید ادامه بدی منم مثل تو و هزاران نفر مثل ما...

زندگی چیزی نیست که به ما روی خوش نشان بده! 

باید روز های مبادایت را به هفته های مبادا وصله کنی، اصلا این عمر، عمر مباداست! چه میشه کرد؟

به بهانه یک پست...

۲
رهگذر | ۲۸ تیر ۹۶ ، ۰۰:۲۹
۲۶ تیر۰۰:۰۵

دست هایم را توی همین نوشته های نازک قایم میکنم، مثل پرسه های خسته مردی در آستانه شهری خاموش، باید برای فاصله هم شعری نوشت باید برای لکه های کوچک تنهایی که بی بهانه توی گلویم رسوب میکنند فکری بردارم

 هوای گلویم که شرجی می شود بی محابا تر از همیشه به تو فکر می کنم، مثل هجوم تاریک کلاغها بر بدن خشکیده درختهای پاییز زده پارک،  باید برای فصل سرد شعری تازه بگویم،

یک روز مثل همیشه که با صدای نازک اولین پرنده صبح چشم هایت را رو به اندوه روز باز می کنی، وقتی خستگی  تنت را لابلای غزل ترانه ای در می کنی دستم را بگیر و زیباترین شعری را که برایت سرودم زیر لب زمزمه کن، نگاهت را به سمت آسمان بچرخان دهانت را باز کن و مرا زمزمه کن...

۳
رهگذر | ۲۶ تیر ۹۶ ، ۰۰:۰۵
۲۵ تیر۰۰:۰۳

اینجا کنار خیابان نشسته ای و به عابرانی خیره شدی که از هر طرف قدم هایشان را توی خیابان میکشند و از امتداد نگاهت رد می شوند، مثل هر شب به انتظار صدای قدم های آشنایی نشسته ای و نگاهت را به پرسه های گاه و بی گاه اطرافت می دوزی، با خودت فکر میکنی شاید هیچ وقت دیگر تنوانی پیدایش کنی...



همین طور که توی اتاقت پشت پنجره طبقه چهارم نشسته ای و داری توی خیابان را نگاه می کنی تا شاید رهگذری را که منتظرش بودی ببینی آهنگ پاپیون را پلی می کنی و سرت را به شیشه سرد می چسبانی و نگاهت را تا ته کوچه کش میدهی‌...


سوار اتوبوس می شوی و روی اولین صندلی خالی می نشینی اصلا حواست به آدم های اطرافت نیست، زل می زنی به مناظر بیرون که با سرعت از کنارت رد می شود، مردی بلند قهقهه می زند اما تو سرت را هم بر نمی گردانی دخترکی با کسی آنطرف خط خوش و بش میکند، به مقصد که می رسی پیاده می شوی و بی اهمیت به بارانی که می بارد دوباره روی همان صندلی می نشینی و به انتظار صدای قدم ها آشنایی که منتظرش  هستی چشمت را با قدم های خیس خورده عابران تنهای خیابان همراه می کنی...

۵
رهگذر | ۲۵ تیر ۹۶ ، ۰۰:۰۳
۲۴ تیر۲۲:۲۷

چقدر از این سکوت بینمان بیزارم

چقدر از این خیره شدن های بی انتها و انتظار بی پایان بدم می آید! 

چقدر از این مجبور بودن و ساختن های به اجبار متنفرم ! 

اگر دست من بود یک لحظه هم اجازه نمی دادم همینطور بیایی و بروی و ساکت تماشایم کنی هیچ هم نگویی!

.

.

.

حالا که کاری از من ساخته نیست، پس لطفا حرف بزن، چیزی بگو...!

۲
رهگذر | ۲۴ تیر ۹۶ ، ۲۲:۲۷
۲۳ تیر۰۱:۴۲
ما آفریده شدیم تا قدم بزنیم زیر درخت های نارون
ما آفریده شدیم تا از غروب های سرد پاییزی دلمان بگیرد
ما آفریده شدیم تا زیر نم نم باران سیگار بکشیم
ما آفریده شدیم تا شبهای ساکتمان را با پنجره های روشن قسمت کنیم
ما آفریده شدیم تا دست هایمان را دور از هم توی جیبمان دفن کنیم
ما آفریده شدیم تا  خدا تنها تنها نباشد
ما آفریده شدیم تا تنهایمان تنها بماند
ما شاعر آفریده شدیم تا همیشه درد بکشیم، تا همیشه چیزی درونمان گم باشد تا اگر یک روز گریه نکردیم به بودنمان شک کنیم، زندگی چیزی جز این برای ما باقی نخواهد گذاشت.‌..
۰
رهگذر | ۲۳ تیر ۹۶ ، ۰۱:۴۲
۲۱ تیر۱۰:۰۳

چرا بعضیا همینطور یه دفه بدون یه کلمه یا لاقل یه خدافظی ساده راشونو می کشن میرن؟!

یکی باید به خودم بگه هرچند، اما تو که می خای یدفه ول کنی و بری قبلش یه خدافظی بزن! حالا تو از من خوشت نمیاد باشه! من که از تو خوشم میومد،میاد،خواهد آمد! لاقل بدونم خوب چرا داری میری؟! لامصب این چه وضشه؟!


۶
رهگذر | ۲۱ تیر ۹۶ ، ۱۰:۰۳
۱۸ تیر۰۳:۱۹
حتی اگر که‌ دستت در دست های من نیست! 
یا اینکه توی شعرت جایی برای من نیست! 
۰
رهگذر | ۱۸ تیر ۹۶ ، ۰۳:۱۹
۱۷ تیر۲۳:۰۵

حرف زدن از تو به این راحتی ها نیست، گاهی چند ساعت فکر  می خواهد و گاهی یک شکم بغض تازه! خلاصه از تو گفتن به این سادگی ها نیست، حالا تو هی بدون یک لحظه مکث گازش را بگیرو از تمام این من مکتوب توی دریچه کامپیوترت رد شو! حالا هی دلیل دیر به دیر آمدن و بهانه زود رفتنت را به سطر های این من مکتوب وصله کن! هر چند برای تو که بد نمی شود! میدوزی و بهانه ای میشود که باز برایت غزلی تازه از لابلای سطر هایی که به چشم هایت دوخته بودی ببافم! برای تو که بد نمی شود، هی دیر تر بیا، هی زود تر برو، هی کمتر بخند ، هی کمتر توی چشم هایم زل بزن، هی دستهایت را بیشتر توی جیب لباست فرو ببر اصلا دور تر راه برو ، راحت باش، خیالی نیست...


۲
رهگذر | ۱۷ تیر ۹۶ ، ۲۳:۰۵
۱۵ تیر۰۴:۵۶

در من زنی نفس میکشد که از مرد بودنم بیزار است، گاهی چنان احساساتم را بر علیه عقلم میشوراند که به فکر کشتنش می افتم! فقط حیف که نمیدانم کجای من قایم شده!

چقدر دست و دلم به نوشتن نمی رود! مثل گونه های چالداری که بهانه خندیدن نداشته باشند! شاید چون دخترک را ترسانده ام اینجوری شده! باید پیدایش کنم، باید دست هایش را بگیرم کمی زانو هایم را خم کنم و محکم در آغوش بگیرمش بعد آرام با موهایش بازی کنم و در گوشش بگویم فکر می کنی بتونی منو ببخشی؟! بعد با احتیاط اضافه کنم؛ عزیزم؟ 

دخترک خودش را از آغوش من عقب بکشد و سرش را کمی به سمت چپ خم کند و زیر چشمی به من خیره شود بعد موهای بلندش را از توی صورتش کنار بزند و از لابلای لبخندش چال های گونه اش را حواله ام کند و بگوید؛ آره دیوونه!

۴
رهگذر | ۱۵ تیر ۹۶ ، ۰۴:۵۶
۲۰ خرداد۲۳:۴۱
درست همین جا،کنار و گوشه همین سرزمین، پدران ما زندگی کردند، روی همین زمینی قدم گذاشتند که ما قدم گذاشتیم، و مادرانمان درست توی همین سرزمین فرزندانشان را بدنیا آوردند، شیر دادند، و بزرگ کردند. مردان بزرگ شدند، جنگیدند، کشتند و مبارزه کردند و باز مادران و باز پدران...

درست همین جا، همین جایی که من نشستم، همین جا شاید مدفن هزاران زندگی و آرزو باشد! و خداوند ناظر بود، خداوند نگاه می کرد و خداوند می دانست...

خدا نگاه می کرد وقتی ما عاشق شدیم، وقتی خوشحال بودیم، وقتی شعله های جنگ ها زبانه می کشید، وقتی جان می دادیم، وقتی دفن می شدیم.
و خداوند می دانست! تمام آن ثانیه هایی که امید توی رگ هایمان می دوید، خدا خوب می دانست، تمام آن لحظه های خالص هم آغوشی، خدا می دانست! می دانست آخرش چه می شود!  می دید، می دانست...

خدا می توانست شعله هایی که اشک ها و آرزوهایمان را می بلعند، ببیند، از همان ابتدا می دانست...

۳
رهگذر | ۲۰ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۴۱
۲۰ خرداد۱۷:۰۲
خدایا!
از فیکش خسته شدم! اصلیه رو کی میفرستی پس؟!
۲
رهگذر | ۲۰ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۰۲
۱۸ خرداد۰۲:۲۵

برای من همین که باشی هرچند دور از من، باز خودش غنیمت است، همیشه با خودم فکر می کنم  زندگی می تواند از این هم بیشتر چنگ دندان نشان بدهد و برای دور کردن خوشبختی هایم پارس کند! 

۲
رهگذر | ۱۸ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۲۵
۱۶ خرداد۲۲:۴۷



۰
رهگذر | ۱۶ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۴۷
۱۴ خرداد۰۳:۴۳

و من انتخاب کردم...

و بهشت را ارزانی خودشان کردم تا در مسیر این انتخاب غلط دائم در رنج و عذاب باشم!

۲
رهگذر | ۱۴ خرداد ۹۶ ، ۰۳:۴۳
۱۲ خرداد۱۸:۵۸
نگاهش را به دست های پیرزن گره زده بود، تمام حرکات کندش را با دقت دنبال می کرد، پیرزن دو تا استکان کمر باریک از توی کابینت برداشت چایش را ریخت و گوشه سینی کنار قندان پر از آبنبات و ظرف شکلات گذاشت،  بعد آمد و یکسر روبروی جوان نشست و به چشم های پسرک خیره شد، مانده بود چطور به پیرزن توضیح بدهد٬ چطور بگوید پسری در کار نیست و نباید دیگر منتظر هیچ کس باشد، اصلا دوست نداشت اینجا بیاید، اصرار بقیه مجبورش کرده بود، از لحظه ای که آمده بود نتوانسته بود توی چشم های پیرزن زل بزند،
چایش را برداشت نگاهش را به پنجره خانه قدیمی دوخت و یک قورت از چایش را پایین داد،  پیرزن هم استکانش را برداشت و مشغول نوشیدن شد، نگاه پسرک از پنجره منحرف شد و به دست های پیرزن خیره ماند لرزش دستانش باعث شد چای از توی استکان لب پر بزند، چایش را تمام کرد و رو به پسرک گفت: چطور کشته شد؟ 
پسرک روی صندلی اش وا رفت٬ از طرفی خیالش راحت شد که دیگر لازم نیست برای پیرزن توضیح بدهد از طرفی هم اصلا دوست نداشت برایش بگوید که چطور بدن پسرش با موج و ترکش انفجار تکه تکه شد.
پیرزن اما مشتاقانه منتظر شنیدن بود، صاف نشست و توی صورت پیرزن خیره ماند و چند لحظه چشم هایش را بست انگار که بخواهد آن صحنه را به یاد بیاورد، بعد کمی مکث کرد و گفت بدنش مفقوده و قرار نیست برگرده،  راستش من همراهش بودم و دیدم که گلوله خورد توی سرش و کشته شد اما نتوانستم بر گردونمش! 
امروز همه جا خبر پیچیده که هیتلر خودشون کشته و جنگ دیگه تمومه، خانم بوسینی واقعا متاسفم! چزاره باید این روزها رو می دید... 

۰
رهگذر | ۱۲ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۵۸
۱۰ خرداد۲۲:۴۸

مثل‌ گِلهای ترک خورده کاشی شده ام

بعد تو پیر که نه! من متلاشی شده ام...

شاعر: نمیدونم

۱
رهگذر | ۱۰ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۴۸
۱۰ خرداد۰۲:۲۰

دلت کلی تنگ شده باشد و هوایش را کرده باشی، بعد همینطور که داری با خودت فکر میکنی چکار کنی تا بتوانی ببینی اش یا لاقل حرفی بزنی با او! ناگهان بیاید و بگوید سلام منم! 

۲
رهگذر | ۱۰ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۲۰
۰۹ خرداد۲۰:۲۰

هی حواست هست؟

کی کجای دنیاست بچه؟!

دنیا جایی نبود که بشه توش قرار عاشقانه گذاشت!

دنیا جایی نبود که بیای و کم محلی کنی و بشکنی و بریزی به هم و بری رد کارت!

یروزی بر می گرده!

۲
رهگذر | ۰۹ خرداد ۹۶ ، ۲۰:۲۰
۰۶ خرداد۱۵:۲۸

تا حالا چند بار داغی اشک رو گونه هات تجربه کردی؟

وقتی می جوشه و گودی پلکت رو پر می کنه و غلیان می کنه و سرازیر می شه...

بعد میاد زیر چونت یا کنار لبت و از اونجا می چکه روی زمین...

گریه چیزی نیست که اگر هزار بار هم بهش مبتلا شده باشی بتونی بهش عادت کنی...
۱
رهگذر | ۰۶ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۲۸