باران های پاییزی

پرسه در شعر های پاییزی

باران های پاییزی

پرسه در شعر های پاییزی

مثل یک حس بی تفاوت و سرد
مثل دردی که کنج من مانده

کلمات کلیدی
بایگانی
آخرین مطالب
مطالب پربحث‌تر
۲۹ دی۲۳:۱۶

تو مثل شعر سپیدی و من شبیه کسی

که لکه های تو را با غزل رفو بکند



ر. باران | ۲۹ دی ۹۵ ، ۲۳:۱۶
۲۸ دی۲۳:۵۲

کجا می خوای بری؟

چرا؟

منو نمیبری

ببین!

این دم آخری

چقد

شبیه مادری!




ر. باران | ۲۸ دی ۹۵ ، ۲۳:۵۲
۲۸ دی۲۳:۳۵

رحم الله من یقرا الفاتحه مع الصلوات...



+

...



+

فاتحه ای بخوانید برای این زندکی

ر. باران | ۲۸ دی ۹۵ ، ۲۳:۳۵
۲۸ دی۲۲:۰۸

یوناتان؟ ترکم نکن! من باید اول می مردم! من! یوناتان! کارل دستش را دور گردن یوناتان حلقه می کند و برادرش را محکم به خودش می چسباند!


+

وقتی میمیریم میبرنمون به سرزمین نانگیالا، اونجا دیگه از این بیماری خبری نیست! کارل سرش را تکان داد تا و یوناتان ادامه داد من تورو تو دره گل سرخ ملاقات خواهم کرد اونجا منتظرم باش!

کارل می دونست خیلی دووم نمیاره بیماریش خیلی شدید شده بود، گاهی خون بالا میاورد، فقط امیدوار بود بتونه تو نانگیالا یوناتان رو پیدا کنه هر چند معلوم نبود یوناتان چند سال بعد بمیره و بیاد پیشش...


+

آتش سوزی خیلی وحشتناکیه،یوناتان کارل را از رختخوابش بلند میکند و از میان شعله ها به سمت پنجره می دود و میپرد...


+

کارل چشمهایش را در دره آلبالو باز می کند، انگار دیگر مریض نیست، شروع میکند به دوبدن، باید یوناتان را پیدا کند!


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دره گل سرخ (برادران شیر دل)

آسترید لیندرین


ر. باران | ۲۸ دی ۹۵ ، ۲۲:۰۸
۲۸ دی۲۰:۳۰

هستیم یا نیستیم؟

زندگی یا مردگی؟

گاهی یه تلنگر لازم دارم تا بفهمم هستم، انقدر تو خودم و کارم و روزمرگی هام غرق می شم که یادم می ره خومو! چه برسه به دیگران، اون موقعه که اگه یه تلنگر نخوره می رم که تا ابد توی خودم دفن بشم! ولی همیشه یه صدایی، وزش بادی، یه بیت شعری، چیزی منو به خودم میاره تادوباره ادامه بدم، گاهی برای نوشتن چیزی بیشتر از انگیزه نیازه! بچه که بودم وقتی برف میومد می رفتیم تو حیاط رو برفا دنبال رد پا های مختلف! حیاط خونمون بزرگ بود، گربه که همه جا هست، مرغ خروسم داشتیم، ته حیاط خارپشتم بود یه چنتایی، پرنده هام که بودن! خیلی عالی بود، برای رد پاها قصه می ساختیم، یبار نشسته بودم ترک دوچرخه داداشم یدفعه یه پرنده دیدیم که نمی تونست پرواز کنه، رفتبم و با بدبختی گرفتیمش، یه بچه سار بود، آوردیمa خونه، یه چند وقتی مهمون ما بود بهش غدامی دادیم و باهاش بازی می کردیم کم کم بهمون عادت کرد ولی بعد از چند وقت یهو مرد! یادمه بردیمش تو حیاط، یه چاله کندیم و گذاشتیمش کنار اون چاله، نمی تونستیم خاکش کنیم دلمون نمیومد! همینجور دور چاله هه تو باغچه نشسته بودیم و زار زار بالا سر جسدش گریه می کردیم! بعد از کلی گریه و زاری دفنش کردیم...

این اولین تلنگری بود که بهم خورد!

ر. باران | ۲۸ دی ۹۵ ، ۲۰:۳۰
۲۸ دی۰۱:۴۲

بلاخره تموم شد ، عکاسی سنگینی بود! نزدیک ۲۵۰۰ تا اثر آورده بودن 

فردا داوریه! خیلی هیجان زده ام! یه سری آثار فوق العاده بودن ولی نداشتن عکسارو بیارم:( 

ولی با موبایل عکس زیاد گرفتم!  

ر. باران | ۲۸ دی ۹۵ ، ۰۱:۴۲
۲۶ دی۲۳:۴۴

چند روز پیش یه پروژه تو شهرداری بهم خورد، اگه تو ایام عید مشهد اومده باشید حتما المان های عجیب و غریبی که توی شهر کار کردن توجهتون رو جلب کرده، این کار تقریبا از هشت، نه سال پیش راه افتاد و کم کم به شهر های دیگه کشیده شد، تو این یک زمینه ازهمه جلو تر بودیم :)

چند ساله تو مشهد یه جشنواره راه افتاده به نام بهار فیروزه ای برای استقبال از بهار، خوب ازم دعوت شد برای عکاسی از المان های ارسالی برای جشنواره، خیلی کار شادیه بعضی از آثار انقدر زیبان که قبل از عکاسی چند لحظه فقط نگاهشون میکنیم و خوب بعضی هام حیف شات که حرومشون می کنیم! بعد از داوری عکساشم میذارم، برای ایده خوبن، درضمن جایزه نفر اول 5 ملیونه اونم فقط برای جشنواره پول اجرا و قیمت طرح برای اجرا جداگانه محاسبه میشه! بعضیا یه چند ماه زحمت میکشن بعد انقدر در میارن که تا آخر سال توپه توپن!  کار قشنگ و خاصیه اگر همه جا اجرا بشه خیلی عالیه اصلن چهره شهر عوض میشه!

می رسد از راه بهار...


ر. باران | ۲۶ دی ۹۵ ، ۲۳:۴۴
۲۶ دی۰۱:۴۹

یک غزل نیمه تمام

و دو تک بیت

البته قافیه تک بیت ها ربطی به غزل نیمه تمام نداره ولی چون با هم اومدن منم باهم میارمشون!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ


باید بفشارم به خودم سخت، تنت را

با شعر بدوزم به تنم، پیرهنت را...


از آمدن توست که روشن شده شعرم

مشغول تماشاست خدا، آمدنت را...!


+


دیوانگی و گرمی و آغوش من و تو!

 بیرون نتوان کرد از این شعر تبت را


+


چون بوسه داغیست که مهمان کنی ام باز

این بار محبت کن و بگذار لبت را...

ر. باران | ۲۶ دی ۹۵ ، ۰۱:۴۹
۲۶ دی۰۰:۲۹

من عقب مانده نیستم

متحجر نیستم

از تمدن به دور هم نیستم!

باور کنید من مثل شما هستم، مثل همه

اگر ریش دارم برای این نیست که توی مغازه های محله ما تیغ پیدا نمی شود!

من  یکی هستم مثل شما!

فقط

اعتقادات خودم را دارم

فقط با اسم حسین دلم تکان می خورد

فقط عباس را دوست دارم

فقط دلم برای غم های پدرم علی آتش می گیرد!

فقط

من علوی ام

فاطمی ام

حسینی ام...


+

یک روز از راه می رسی، آقای من! عشق من! یک روز آبرویمان را می خری! یک روز همه می فهمند...

مرد بارانی شب های تکراری عصر ما، یک روز از پیچ کوچه های شهر می آیی و توی قلبمان می نشینی!

ما هم مثل تو غریبیم!


+

دلم گرفته!

امسال اربعین برای عکاسی دعوت شدم برم نجف، حدود 12 روز تو نجف بودم اونم توی حرم ولی نه توی صحن یکسره برای خودم روی پشت بوم صحن میرفتم(مجوز میخاست، منو می شناختن ولی مجوز نداشتم! عشقش اینجاست هیچکی تو این ده دوازده روز به من گیر نداد اونم تو عراقی که تو این ایام خیلی امنیتیه!) شب میشستم روبروی گنبد امیر المومنین با بابام حرف میزدم، واسه خودم گریه می کردم، تو تنهاییم با بابام عشق می کردم، خدا میشه تکرار بشه؟ شب تو سکوت و تاریکی زل میزدم به گنبد درخشان بابا!

فکر نکنم تکرار شدنی باشه... دلم برات تنگه بابا، برای صحبت کردن باهات، برای خوابیدن پیشت، حضرت بابا، حضرت عشق...

ر. باران | ۲۶ دی ۹۵ ، ۰۰:۲۹
۲۵ دی۰۰:۲۷
امشب دریچه ای به سمت آسمان باز می شود
دریچه ای که تا بالای ابر ها می کشدم
مثل همیشه فضای سپیدی که فقط مال من و تو باشد!
عشق توی دستهای تو پنهان می شود
گاهی از زیر آستینت سرک می کشد و بعد از یقه ات می دود توی دهانت و تو لبخند می زنی!
چشمهایت اما حکایت دیگری دارد!
من از پرواز می ترسم، دستم را بگیر تا با هم برویم...
من به گرمای چشم های قهوه ای تو بیشتر از چای گرمی که سر سوز زمستان برایم می ریزی محتاجم!
سینی چایت را کنار بگذار
بیا تا نگاهت کنم
قبل از اینکه دریچه را ببندند...


+

امشو در بهشت خدا وایه پندری
ماه ره عروس منن شو آرایه پندری...

ملک الشعرای بهار


+

چند روزه ریم بدجور درد میکنه!
موندم کی سرطان میگیرم!

+

خوب به درک!
ر. باران | ۲۵ دی ۹۵ ، ۰۰:۲۷
۲۴ دی۲۳:۱۱


این یکی از معدود نقاشی های منه البته نقاشی دیجیتال





ر. باران | ۲۴ دی ۹۵ ، ۲۳:۱۱
۲۴ دی۰۲:۲۲

دلم تنگ است

آغوش می خواهد...

ر. باران | ۲۴ دی ۹۵ ، ۰۲:۲۲
۲۳ دی۱۶:۴۵

من با خودم هم کلنجارم

روزی که عاشقم شدی، فکر نمیکردم اینقدر اذیتت کنم!

یک روز معمولی بود، نمیدانم شاید یکشنبه یا چهار شنبه، همه چیز عادی بود فقط یک نفر سیب درون سینه ات را چید! یک نفر حواست را از زندگی پرت کرد، مثل درختی که توی باد شاخه هایش را محکم نگه می دارد تا از پروانه ای که روی برگی پناه گرفته محافظت کند، تو مرا نگهداشتی و حالا من مثل بیدی به جان شاخه هایت افتادم! میخورم،میخورم،میخورم! ولی تو هیچ چیزی نمیگویی درست مثل درخت ساکتی! و فقط گاهی که باران می بارد به زور لبخند کم رنگی برایم میزنی و من می خورم، آرزو هایت را ، تمام دخترانگی کودکیت را، تمام خوابهایی که دوستشان داشتی.

وقتی عاشقم شدی، آسمان مشهد به گمانم آبی بود و بی ابر، باد ملایمی می وزید، زندگی مثل همیشه جریان داشت، اما حالا سکوت دارد می رسد به بالای شعر هایی که هیچ وقت ننوشتی! دفتری که توی چشم هایت ماند، و گرمایی که توی دستهایت خشک شد، حالا اصلا به آسمان نگاه نمیکنی!

 

 

+

 

دارم به ریشه می رسم! کاش بمیرم!

ر. باران | ۲۳ دی ۹۵ ، ۱۶:۴۵
۱۹ دی۲۱:۵۹


غزلی می چکد از سایه انگشتانت
باز پیوند زده دست تو با دستانم

دوست دارم که کنار تو و من باشد چای
باز تا صبح برای تو غزل بنشانم


مثل دلچسبی یک روز  پر از بارانی!
مثل خوشحالی ابری وسط آبانم!


در کنار تو و همراه تو و پیش توام
ابر، آبستن باران شده، می بارانم

 دخترک دست من و توست که باهم باشیم!
این همانیست که می دانی و من می دانم!




+

"دوست دارم نزنی شانه و هی گیر کند

لای موهای پریشان تو ، انگشتانم"1




ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1) از کسی که نمی شناسمش

پ.ن

کشف شد فرامرز عرب عامری!
ر. باران | ۱۹ دی ۹۵ ، ۲۱:۵۹
۱۹ دی۲۰:۴۲


ادامه داده هستی تو زنده بودنم رو!




+همه رفتند و تو تنها ماندی!
ر. باران | ۱۹ دی ۹۵ ، ۲۰:۴۲
۱۹ دی۱۴:۴۴

گفت ای گروه هر که ندارد هوای ما

سر گیرد و برون رود از کربلای ما...

نا داده تن به خواری و نا کرده ترک سر

نتوان نهاد پای به خلوت سرای ما

ما را هوای سلطنت ملک دیگر است

کین عرصه نیست در خور فر همای ما

برگردد آنکه با هوس کشور آمده

سر نابرد  به افسر  شاهی گدای ما


+

شاه سلامن علیک، آقا سلامن علیک...


ر. باران | ۱۹ دی ۹۵ ، ۱۴:۴۴
۱۹ دی۰۱:۲۲

اگر قرار است بمیرم 

بگذار عشق خالصی را قبلش با آرامش تمام زیر پوستم و توی آغوشت، تجربه کنم! 


# سرطان- سیگار - مرگ...

ر. باران | ۱۹ دی ۹۵ ، ۰۱:۲۲
۱۸ دی۲۳:۰۷

ماه لعنتی بالای سر تنهاییست!



ر. باران | ۱۸ دی ۹۵ ، ۲۳:۰۷
۱۸ دی۲۲:۲۳

کنارم بودی، قدم می زدیم، مثل همیشه کنار همان بولوار خلوت، سه شنبه شبها!

.

.

.

دخترم! مثل باد نباشی که بین دست پای هر کسی بوزی!

دخترم! مثل باران نباشی! 

اصلا خودت باش!

حواست باشد آیینه دروغ نمی گوید ولی همه حقیقت را هم نمی گوید!

مثل همیشه کنارم که قدم می زنی به همین ها فکر می کنم! و اینکه یک روز دیگر تو نیستی تا کنار من راه بروی و من دست ظریفت را بگیرم و با خودم فکر کنم چقدر شبیه مادرت هستی! من از تنهایی می ترسم! مثل سیگاری که زیر باران به زور روشن می ماند...

حالا با خودم می گویم کاش حرف هایم را می گفتم، کاش میگفتم تو مثل بهاری نه خوده لطافت گلی اصلا؛

نمیتوانی تحمل کنی! عشق چیز خوبی نیست! مادرت هم به همین درد مبتلا بود! او هم مثل تو از نازک ترین لایه های بهار بود! نمی توانست تحمل کند! اصلا دنیا برایش کوچک بود.

تو به من نرفتی گلم! تو شبیه من زمخت نشدی، پوستت انقدر گلفت نیست که عاشق بشوی! حیف، حیف، حیف، حیف، نگفتم!

ر. باران | ۱۸ دی ۹۵ ، ۲۲:۲۳
۱۸ دی۰۳:۱۸

من امشب در دلم شور عجیبیست

تو باشی و من و سینی چای و ...

ر. باران | ۱۸ دی ۹۵ ، ۰۳:۱۸