باران های پاییزی

پرسه در شعر های پاییزی

باران های پاییزی

پرسه در شعر های پاییزی

مثل یک حس بی تفاوت و سرد
مثل دردی که کنج من مانده

بایگانی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
۰۸ اسفند۲۰:۳۵

علی ای همای رحمت!

تو چقدر صبر داری

در خانه را که آتش...

دل خانه را شکستند

و تو هیچی نگفتی!

ر. باران | ۰۸ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۳۵
۰۸ اسفند۱۰:۳۴

سلام ساحت زیبای انتظار،سلام
سلام حضرت باران بیقرار، سلام
ر. باران | ۰۸ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۳۴
۰۷ اسفند۲۱:۴۴

برای تمام حرف هایی که نگفته ماند، برای نگاه هایی که منقطع شد، برای دست هایی که جدا شدند،برای تمام کسانی که محبورانه رفتند و آنهایی که تنها ماندند، برای اتاق هایی که خالی شدند و برای باران هایی که روی سر هیچ کسی نریختند و برای نامه هایی که خوانده نشدند و برای خیابان هایی که بن بست شدند و برای صدا هایی که شنیده نشدند و باز برای حرف هایی که توی گلو بغض شدند، برای همه نشدن ها و نبودن ها و نداشتن ها و نرسیدن ها،

 آی دنیا!

 از تو نخواهم گذشت...

ر. باران | ۰۷ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۴۴
۰۵ اسفند۲۲:۱۷

یک لحظه بعد 

تنها یک خاطره کوتاه یا یک عکس روی طاقچه از من و تو یادگار مانده،

شاید دخترک همسایه لحظه مرگش، صدایمان را که وقتی نوزاد بود بالای سرش برایت شعر خوانده بودم، بیاد بیاورد...

ر. باران | ۰۵ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۱۷
۰۵ اسفند۰۰:۰۲

امشب دلم عجیب گرفته! نه برای خودم برای کسی که نمی تونم حجم زجرش رو درک کنم، هیچ کس نمیتونه، بعضی وقت ها زیاد که بهش فکر میکنم از دنیا دلزده میشم، از خودم یادم میره، سختی های من، بدبختی های من هم که کشیدم و الان دچارشون هستم کم نیست، اما خوب که فکر میکنم میبینم هیچی نیست جلوی بعضی درد ها!



گنجشک پر، جبریل پر، بابا... سه نقطه...
من پر، تو پر، هرکس شبیه ما... سه نقطه...

عمه..، نه عمه بالهایش پر ندارد
 حالا بماند در خرابه تا...سه نقطه...

این محو یکدیگر شدن در این خرابه
 یا اینکه ما را می پراند یا...سه نقطه...

اصلاً چرا من خواستم پیشم بیایی
 بابا شما که پا نداری تا...سه نقطه...

انگشت خود را جمع کرد و ناگهان گفت
 انگشت پر، انگشتر بابا...سه نقطه...

علی اکبر لطیفیان

ر. باران | ۰۵ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۰۲
۰۳ اسفند۰۰:۴۱

هرچند کبوتر که پریدست، پریدست!

مردیست در این شهر که دنبال امید است


لبهای تو با قافیه ها رابطه دارند...

اکسیر جوانیست که در شعر دمیدست


هر روز همین جاست که درگیر تو هستم

درگیر همان میوه کالی که رسیدست!


این سیب به اندازه ظرفیت من نیست

با منطق خود، عقل از آن دست کشیدست


از عقل دلم خون شد و از عقل پریشان

گور

     پدر

            قافیه،

                    این شعر سپید است...





+

تو

بر می گردی!
مثل سیبی که رسیده باشد به دامن زمین...
بر می گردی تا گناه هبوط را با هم قسمت کنیم!


ر. باران | ۰۳ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۴۱
۰۲ اسفند۲۳:۲۹

هر شب با غروب آفتاب،

اینجا

پشت همین پنجره

مرگ جوانه می زند

ر. باران | ۰۲ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۲۹
۰۲ اسفند۲۱:۲۸

چشم هایت چقدر گیرایند،

مثل سیگار های کوبایی!

ر. باران | ۰۲ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۲۸
۰۲ اسفند۲۰:۲۹

شب مه گرفته و تنها قدم زدن 

دوباره بار هوس کردم این قدم زدن هارا! 

دوباره قصه تنهایی من و باران،

تن باران که خیس می کندام

تن باران شرجی و مه و ساحل بندر چارک 

کنار ساحل آرام، من و باران و شعر و سیگار و مه و تنهایی، جمعمان جمع است!

ر. باران | ۰۲ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۲۹
۰۱ اسفند۲۲:۵۳

هر چند مشهد را لباس برف پوشانده

پیراهن گرمای آغوش تو را عشق است!

ر. باران | ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۵۳
۰۱ اسفند۲۲:۲۰

گاهی وقتا نوه ام میاد یه سری به وبلاگم میزنه!

دلم براش تنگ میشه کم میبینمش!

دنیای ما متفاوته، و البته تفاوت چیز جالبیه گاهی.

پدر سوخته خیلی ام شره! یک کارایی میکنه که بیا و ببین!

به سن من که برسی دیگه دل و جرئت قبلتو نداری! از ارتفاع می ترسی، از رانندگی می ترسی، حتی گاهی از خوابیدن هم می ترسی!نه به بخاطر اینکه اینا ترسناکن، به خاطر اینکه میدونی مرگ پشت در وایساده! گاهی سایشو می بینم که داره پشت پنجره قدم می زنه! همیشه همراهم هست ولی چیزی نیست که بتونم بهش عادت کنم!



+ توهم!


+نوه کجایی کم پیدایی پدر سوخته؟!

ر. باران | ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۲۰
۳۰ بهمن۰۷:۴۵

یعنی برف اومده ها!

ر. باران | ۳۰ بهمن ۹۵ ، ۰۷:۴۵
۲۷ بهمن۱۶:۲۸

حالا که رفته ای نم باران قشنگ نیست

غرب و شمال و مرکز ایران قشنگ نیست!


« آورده بود چشم سیاهت یقین به من »۱

آه این یقین قاتل ایمان قشنگ نیست


« از دیو دد ملولم و انسانم آرزوست »۲

وقتی که نیست در خور انسان قشنگ نیست


هر روز با نبودن تو خیس می شوم

رگبار های آخر آبان قشنگ نیست...

...

باران شعر های پر از درد، درد باش!

تا لحظه های آخر این مرد، مرد باش!


...

۱) علیرضا بدیع(آورده است چشم سیاهت یقین به من)


۲) دیوان شمس مولوی

ر. باران | ۲۷ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۲۸
۲۷ بهمن۱۰:۵۴

۱)

با بوسه برای من پیامی بفرست

آغوش بیار و باز، کامی بفرست

اصلن تو بیا برای من باش فقط

انگور لبان توست، جامی بفرست

...

۲)

انگور تویی،خود تو هستی انگور

دیوانه شدم که شعر می گیرد شور!

امروز لبم برای تو تب کرده

انگار هوس کرده لبت را ناجور

...

۳)

با اینکه رفاقتیست بین من و تب

می سوزد و داغست تنم هم امشب

داروی تبم بوسه داغ لب توست

لطفی کن و بگذار لبت را بر لب...

...

۴)

در شهر کسی دوباره تنها مانده

هرچند که می دود ولی جا مانده

با آمدن قطار از اینجا رفت

باز این تب شاعرانه ی وامانده!

ر. باران | ۲۷ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۵۴
۲۷ بهمن۱۰:۴۰

سلام خوب دهه فاطمیه تمام شد امروز! من برم یه چنتا رباعی بیارم!

ر. باران | ۲۷ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۴۰
۲۶ بهمن۲۰:۱۱

می خواستم چنتا رباعی دیگه هم بذارم پشیمون شدم به خودم گفتم بی تربیت بذار برای بعد از دهه فاطمیه!

ر. باران | ۲۶ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۱۱
۲۶ بهمن۰۸:۰۱
واقعا جالبه داشتم میچرخیدم تو بلاگ بعد یه سوژه گیر آوردم از آقا گل و زیزیگلو! 
عکسشو میذارم نگاه کنین عنوانای آخرین مطالبشونو! هردو یه بیت شعره با یه وزن خاص! عایا این دلیلی دارع؟! عایا دستانی پشت پرده هستند؟! مسئولین پاسخ گو باشن لطفا!
ر. باران | ۲۶ بهمن ۹۵ ، ۰۸:۰۱
۲۶ بهمن۰۳:۰۱

داره بارون می باره، نرم  نرمک،آروم، دانه درشت مجلسی! 


+ این جغدی هم عالمی داره! فقط حیف امشب نسل جغدا منقرض شده فقط من موندم!

ر. باران | ۲۶ بهمن ۹۵ ، ۰۳:۰۱
۲۵ بهمن۲۲:۲۸

این آقاگل یه عکس گذاشت ما رو برد تو حال و هوای سالای چل،چل و دو! یادم اومد از اولین روزای مدرسه، کلاس اول، مدرسمون یه خونه قدیمی 2،3 هزار متری بود! حیلی قشنگ بود تمام محوطش پر بود از درختای بلند سپیدار که کلاغا روشون خونه داشتن وسط حیاطشم  یه استخر بزرگ داشت! اصلا عالی بود! اولین کسی که باهاش رفیق شدم فامیلش سرمدی بود، یبار که داشتیم با بچه ها قایم موشک بازی می کردیم داشتم به سرعت می دویدم که قایم بشم یهو محکم خوردم به یکی و هردومون پرت شدیم رو زمین، بعد پاشدیم یکم به هم نگاه کردیم بعد خندمون گرفت اومدیم نزدیک هم یه لبخند تحویل هم دادیم و از همون جا شدیم بهترین دوستای هم! من با سرمدی اینجوری دوست شدم! هی چه روزایی بود!

ر. باران | ۲۵ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۲۸
۲۵ بهمن۲۱:۲۶

آغوش!

چند روزه دلم یه آغوش گرم می خواد!

اونم طولانیه طولانی!

بدون یک کلمه حرف!

ر. باران | ۲۵ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۲۶