باران های پاییزی

پرسه در شعر های پاییزی

باران های پاییزی

پرسه در شعر های پاییزی

مثل یک حس بی تفاوت و سرد
مثل دردی که کنج من مانده

باران های پاییزی
۳۰ شهریور۲۱:۱۱

آدما کم کم میمیرن! کم کم جون میدن! هر بار بهشون توهین میشه، یا بهشون کم محلی میشه یا نادیده گرفته میشن، یا بهر شکلی اذیت میشن، یه قسمت از وجودشون ضعیف میشه و میمیره، بعضی ها خیلی جون سختن، انگار وجودشون هزار تیکه اس! هر چی بلا و درد و غم سرشون میاد، هرچی دلشون میشکنه یا بهشون بر میخوره اصلا انگار نه انگار٬ هربار که زخم میخورن، دردشو تو چهرشون نمیارن، هر بار که غمگین میشن با هیچکس حرفی نمیزنن میرن یه گوشه، یه جای خلوت، تا یکم تنها باشن و تو تنهایی شون درد ها و غصه ها شونو هضم کنن، اصلا هیچی ازشون در نمیاد، هر چی هست تو خودشونه! اونا زود تر میمیرن! آره زودتر میمیرن، مردن که نه بیشترشون یا دق میکنن یا سکته! زودتر میمیرن چون نمیخوان دور بری هاشونو با گفتن غم و غصه ها تو درداشون شریک کنن، نمی‌خوان روح بقیه هم مثه خودشون تو عذاب باشه، هر چی ازونا به یاد میمونه لبخنده و امید... اونا آدمایی معمولین که همه جا هستن...

اونا همونایی ان که بهشون میشه گفت مرد،تکیه گاه، همسر، پدر، بابا!

۲
رهگذر | ۳۰ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۱۱
۲۹ شهریور۲۳:۳۴

ای عشق! خودت بگو چه هستی آخر

هم درد می‌آوری و هم درمان را ...!

۱
رهگذر | ۲۹ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۳۴
۲۹ شهریور۰۵:۲۰


عشق! خوابیده ای و بی خبری

من هنوزم که هست بیدارم...

۱
رهگذر | ۲۹ شهریور ۹۶ ، ۰۵:۲۰
۲۸ شهریور۱۴:۴۰

صدای شادی و پایکوبی از دور دست به گوش می رسید، امشب توی روستا عروسی بود، عروسی دختر ارباب، همه روستا جمع شده بودند، باید زود وسایلشان را برمی‌داشتند و راه می افتادند، همه منتظرشان بودند.

 پدر آواز می خواند دخترش نی انبان میزد، پسر کوچکش هم وظیفه اش جمع کردن شیتیل بود ، امشب اما هیچ کس دل و دماغ نداشت، مادر مریض بود، پدر کنار رخت خواب مادر نشسته بود و دستش را گرفته بود و تبش را چک می کرد 

برو اون تشت آبو بیار مامانتو پاشور کنیم، 

دخترک از جایش بلند شد و سطل آب را برداشت تا از چاه آب بکشد، پسرک هم تشت را زیر پای مادرش گذاشت بعد پاهای مادر را توی تشت گذاشتند،  نا خود آگاه چشمش به پاهای نحیف و لاغر مادرش افتاد که حالا پر از لکه های کبود رنگ شده بود، دختر سطل پر آب را آورد و پدر کم کم آب را روی پای مادر ریخت، مادر یک لحظه به خودش لرزید و بعد آرام شد، دستش را بلند کرد تا به آنها بفهماند کاری دارد.

 چند روزی بود دیگر نمی‌توانست حرف بزند، زبانش آنقدر ورم کرده بود که به سختی نفس میکشید، با اشاره به پدر فهماند کمی آب برایش بیاورد، آرام بلندش کرد، لیوان آب را روی لبهایش گذاشت تا بتواند راحت تر آب بخورد، آب از دهنش روی لباسش ریخت، نگاهشان به هم تلاقی کرد، نیازی نبود چیزی بگوید یا با اشاره حرف بزند، پدر از چشمهایش همه چیز را می فهمید، زود دستمال تمیزی آورد و دهن مادر را تمیز کرد و لباسش را تا جایی که می توانست خشک کرد، ناراحتی و رنج را از چشم های زنش می خواند، پیشانی اش را بوسید  و آرام توی رخت خواب خواباندش.

 بیرون صدای همهمه صحبت چند نفر شنیده میشد، در چند مرتبه با صدای بلند کوبیده شد، دختر بلند شد و پشت در رفت رو به پدر کرد مضطربانه گفت: بابا با تو کار دارن،  پدر در را باز کرد، چند تا از همسایه ها بودن، یکی که از بقیه پیر تر بود رو به پدر کرد و گفت :

ارباب دائم داره سراغتو می گیره الانم ما رو فرستاد دنبالت، دست دختر و پسر تو بگیر و بیا، دو سه ساعتی زنت میگیره می‌خوابه تا شما برگردین، تو رو خدا بیا اربابو عصبانی نکن، شر درس میشه!  

پدر خیره خیره نگاهشان می کرد، چند لحظه در سکوت گذشت، بعد یکی دیگر گفت بیاین بریم خودش میاد، پدر در را بست آمد توی خانه.

 صدا به گوش مادر رسیده بود، نیم خیز شده بود و تلاش می کرد بلند شود ، پدر دوید و کنارش نشست و او را دوباره روی تختخوابش خواباند، مادر همچنان تقلا می کرد، توان نداشت که بلند شود، بچه ها دور رخت خواب مادر جمع شدند تا ببینند چه خبر شده ، اشک های مادر از گوشه چشم هایش سرازیر شدند، دخترک خودش را روی مادرش انداخت صدای گریه اش بلند شد.

مادر  دست از تقلا برداشت ، با دست های لاغرش شروع به نوازش موهای دخترک کرد، پدر به جایی ما معلوم توی صورت مادر خیره شده بود و پسر تند تند بغضش را قورت میداد که مبادا اشکش بریزد، از پدر یاد گرفته بود که هیچ کس، هیچ‌کس نباید اشکش را ببیند،  مادر دست دیگرش را به سمت پدر برد و دستش را گرفت و به طرف خودش کشید دست بی اختیار پدر را جلوی صورتش گرفت و آنرا بوسید، پدر شوکه شد و تکان محکمی خورد و از فکر بیرون آمد، لبخند کم حالی روی لب های مادر نشسته بود، می دانست زنش چه میخواهد، می دانست که این انتخاب درستی نیست، می دانست که نباید امشب به آن عروسی لعنتی برود، هنوز دستش توی دستان زنش بود و نگاه ملتمسانه زن خیره توی چشم های پدر.

بلند شد و دخترش را هم بلند کرد رو به پسرک کرد و گفت پاشو بچه برو سازارو بیار، دخترک به مادرش زل زده بود، هنوز بچه بود اما آنقدر عاقل شده بود. که معنی نگاه های مادرش را بفهمد، دست های پدرش را گرفت او را پایین کشید و خودش را توی آغوش پدرش انداخت اشک هایش از روی گردن  پدر سرازیر شدند: امشب بهترین آوازتو بخون! پدر دخترک را زمین گذاشت و بغضش را فرو داد، پیراهن سپید بلندی برای دخترک آورد لباس های خودش را هم عوض کرد و سراغ پسرک رفت ، وقتی همگی آماده شدند، رفت کنار  همسرش نشست؛ زود بر میگردیم، خم شد و بوسه ای روی گونه ی همسرش گذاشت، لبخند محوی روی لبهای زن نشست، پدر بلند شد و بچه ها هم با مادرشان خداحافظی کردند، در خانه باز شد سه نفر قدم توی تاریکی بیرون از خانه گذاشتند، اشک های مرد یکی پس از دیگری از چشم های گود افتاده اش سرازیر شدند، توی این تاریکی نیاز نبود بغضش را پنهان کند.

صدای شوهرش را خیلی دوست داشت، اصلا توی روستا مایه افتخارش بود، هم خوش قیافه بود و هم خوش صدا، جوان که بود دختر های بزرگ تر از او در آرزوی ازدواج با شوهرش بودند، خودش هم همین آرزو را داشت، اما نمی دانست و توی خواب هم نمیدید، پسرک قد بلند، با آن دماغ قلمی و چشم های درشت و  دست های قوی و انگشت های کشیده و صدای جادویی اش، گلویش پیش این دختر نحیف و ریزه میزه گیر کرده باشد! آن اوایل می رفت روی پشت بام خانه شأن تا از آنجا دخترک را دید بزند، ساعت ها آن بالا سرش را گرم میکرد و تا دخترک را حتی اگر شده یک نظر نمی‌دید پایین نمی آمد! کم‌کم همه روستا فهمیدند و بلاخره با وساطت ارباب دستشان را توی دست هم گذاشته بودند.

مادر توی همین فکر ها بود که صدای نی انبان دخترش بلند شد، داشت آهنگ مورد علاقه مادرش را میزد، آهنگ بلند واضح به گوش مادر می‌رسید، گوش هایش را تیز کرد،  صدای زیبایی شروع به خواندن کرد ، خبری از همهمه و سر و صدای مردم نبود، همه ساکت شده بودند تا به صدای جادویی اش گوش دهند، داشت همان شعری را میخواند که مادر عاشقش بود ، انگار داشت برای او می خواند، به خود تکانی داد و نیم خیز شد، احساس کرد، حالش بهتر شده، پتویش را کنار زد و آرام بلند شد، نه سرش گیج می‌رفت و نه دست و پایش می لرزید، نه سنگین بود و نه تب داشت، اصلا انگار بجای راه رفتن پرواز میکرد، سبک و  آرام .

لباسش را عوض کرد، بهترین لباسش را پوشید ، دلش می خواست هرچه زود تر کنار شوهرش باشد، در را باز کرد و توی تاریکی شب گم شد


۳
رهگذر | ۲۸ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۴۰
۲۷ شهریور۱۶:۱۲
تو فقط باش! هر کجا هستی 
پیش هر کس خوشی همانجا باش
___________________________


۲
رهگذر | ۲۷ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۱۲
۲۷ شهریور۰۲:۰۳
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
رهگذر | ۲۷ شهریور ۹۶ ، ۰۲:۰۳
۲۶ شهریور۲۲:۳۶

تو را می خوانم و هر دم زیادت می شود دردم...!

۸
رهگذر | ۲۶ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۳۶
۲۶ شهریور۰۳:۰۰

خوابم نمیبره نمیتونم بخوابم!

دارم به تو فکر میکنم ، 

به خودت، به نوشته هات، به غم هات، به نداشتن هات، تقریبا مطمئنم که اینجا رو نمی‌خونی، راحت می نویسم!

با خودم میگم وقتی خودم می خونمشون اینطوری میشم اگه با صدای خودش بخونه، با بغض خودش، درد خودش اون موقع چی میشه؟ آخه صدا عجیب احساسات رو منتقل می کنه! 

به تو فکر میکنم، به تویی که خاطره های ده ساله پیشم رو از زیر آوار بیرون کشیدی و همرو به خط کردی! 

به تو که اصلا انگار خود منی! 

خوابم نمیبره، باید راهی برای پایان درد های تو باشه... 

۴
رهگذر | ۲۶ شهریور ۹۶ ، ۰۳:۰۰
۲۵ شهریور۲۲:۲۴
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
رهگذر | ۲۵ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۲۴
۲۴ شهریور۱۷:۱۱

سیگارش را گوشه لبش جا بجا می کند و می گوید : خوب من راهمو انتخاب کردم پای انتخابم وایسادم هر چند این انتخاب یک طرفه بود و طرف دومی نداشت.

به خطوط چهره پیر مرد خیره میشم، به شیار های عمیقی که روزگار روی صورتش کشیده و به سیگار نصفه و نیمه روی لبش ،

پیر مرد ادامه میدهد : لذت موندن پای اشتباهم برام از یه زندگی معمولی شیرین تر بوده، الانم پشیمون نیستم! زندگیم تلف نشده و الانم که روبروی تو نشستم حاضر نیستم یه لحظه به عقب برگردم.

-برام قابل هضم نیست، نمیتونم پیرمرد رو درک کنم، چطور میشه به خاطر عشقت خودتو نابود کنی، مگه نه اینه که تو عشقتو برای خودت می خوای خوب اینجوری دیگه خودی نمیمونه، پس عشق اینطوری به چه کارش میاد؟

تو شیش و هشت افکار خودمم که پیر مرد سیگار دیگه ای روشن میکنه و به پهنای صورتش لبخند می زنه، لبخندش عجیب زنده و شادابه، بعد ادامه میده: هرکسی یه هدفی داره تو این زندگی و من هم پای هدفم وایسادم چکار داشتم که اون ترکم می کنه یا باید تنها زندگی کنم یا هرچی! من به هدفم رسیدم!
- با خودم میگم انگار داره ذهن منو می خونه یاد خودم می افتم و اینکه منم تو همچین موقعیتی بودم! من راه ساده رو انتخاب کردم، راه بی دردسر رو! راه عادی شدن رو!
هرچی انداز برنداز میکنم پیر مرد رو از خودم خوشبخت تر میبینم، من موندم با یه زندگی عادی، یه خانواده عادی، یه رفتار عادی و یه همراه عادی! همه چیز عادی و آرومه ، خبری از شاعرانگی نیست ، خبری از دیوانه بازی نیست، خبری از التهاب و اضطراب نبودن و تنهایی و ترس و هیچی نیست! همه چیز خوبه اما اون لبخند مال پیرمرد تنهای به ظاهر بدبختیه که روبروی من نشسته!

بلند میشم و ازش خداحافظی می کنم، راهم رو می کشم سمت خونه باید تا آخر هفته داستانم رو تموم کنم، کاش داستان زندگی خودم بود! با خودم کلنجارم! کاش 10 سال پیش می دیدمش و می شناختمش! پوز خندی می زنم و میرم به سمت خونه ای که خیلی معمولی شخصی معمولی منتظرم هست یا شایدم نیست! کلید میندازم و در رو باز میکنم، صدای خاصی نمیاد ،سرش به کار خودش گرمه، داره تلگرام بازی میکنه، سلامی می کنم و می رم تو اتاقم، یه نگاه می ندازم به گلدونام، پای رازقیم یکم آب می ریزم و میرم پشت میزم، دستم به قلم نمیره، نمیتونم اینو بنویسم، می دونی درکش سخته، خیلیا آرزوی زندگی منو دارن، خیلیا هدفشون اینه که زندگیشونو مثه من بسازن، روتین آرام... اما این من نبودم من این نبودم، من دنبال این هم نبودم، دلم می خاست آخر هفته ها با عشقم برم توی حیاط و باغچه ها رو بیل بزنیم و واسه خودمون گل بکاریم و پای حوض پاهامونو بذاریم توی آب، من یه شعر از اون بخونم اونم با یکی از شعر های خودم جوابمو بده، بعد پاهامونو توی آب تکون تکون بدیم و همدیگرو خیس کنیم، مثل خل و چلا با هم اسم و فامیل بازی کنیم، و برای انتخاب اسم بچه نداشتمون دعوامون بشه و اون منو بندازه تو حوض و فرار کنه بره تو خونه، بعدش با یه سینی و یه لیوان بزرگ شربت آبلیمو ی خنک بیاد تو حیاط کنارشم واسه خودش چای به لیمو بیاره و منم بگم اصلا اسمشو هر چی تو دوس داری  می ذاریم! اونم بخنده هم با صورتش هم با چشماش...
از تو خیالات و فکر بیرون میام صدای موبایلم بلند شده از تو آشپزخونه صدام می زنه که گوشیمو جواب بدم، سردبیره، گوشی رو بر می دارم: سلام خانم فلانی، بله ، بله ، حتما ، نه! تا آخر هفته حتما می رسونمش، مطمئن باشید، بگید صفحه رو خالی بذاره طرح صفحه های دیگرو شروع کنه، من بهش می رسونم، امری نیست؟ خداحافظ...

باید این داستان لعنتی رو تمومش کنم خودکارم رو بر می دارم و شروع می کنم:
پیر مرد پیچید توی کوچه، عصای چوبی کهنه ای توی دستانش جا خوش کرده بود، کمی لنگ میزد، اما هنوز خمیده نشده بود، درخت های بلند چنار سقف کوچه را پوشانده بودند، هر روز همین ساعت ها سری به کوچه می زد، سیگاری روشن کرد و پکی عمیق به آن زد، بعد از چهل سال هنوز هم می توانست دختر را روبروی خودش تصور کند، تمام حرف هایشان را تمام درد و دل ها را و تمام قرار های عاشقانه شان را توی همین کوچه بن بست قدیمی، آنقدر کوچه را دوست داشت که دست آخر یکی از همین خانه های انتهای کوچه را اجاره کرد! کلیدش را در آورد، در را باز کرد، در به حیاط باز می شد، حیاط بزرگ و قدیمی، گوشه حیاط یک بید مجنون بزرگ جا خوش کرده بود و برگ های بلندش آمده بود توی حوض کوچک کنارش، سر راهش آب پاش را برداشت و از حوض پرش کرد و همینطور که از پله های بهار خواب بالا می رفت به تمام گلدان های سر راهش آب داد، بعد رفت توی خانه و برای خودش یک چای ریخت، آمد روی تخت کنار حوض نشست، جوان تر که بود پاهایش را هم توی حوض می گذاشت اما الان دیگر نمی توانست، ممکن بود سرما بخورد، از کنار تخت دفتر شعری برداشت چند ورق از اول دفتر زد و شروع به خواندن کرد:

زیر باران بی امان بانو! توی شبهای خیس فروردین
با دو رکعت نماز حاجت، باز، آرزویی محال می کردم...



+

۴
رهگذر | ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۱۱
۲۴ شهریور۰۳:۰۶
می ترسم بخوابم و خواب تو را ببینم! کاش کمی آرام تر می شناختمت! می ترسم بخوابم و وقتی بیدار شدم ببینم تمامش خواب بوده! انگار دارم خودم را توی تو می بینم! من از خوابیدن به اندازه تمام نداشتنت می ترسم!
۱
رهگذر | ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۰۳:۰۶
۲۳ شهریور۲۱:۱۵

گاهی وقتا حرفتو از تو جمله های پیچیده میاری بیرون، از کادو پیچ کنایه و ابهام و ... درش میاری، خود خودشو صاف و پوس کنده  میگی، نه توصیفی، نه پیچشی ، نه در و دیوار گفتنی، خالص خالی!

 آخرشم میگه واقعا؟!! جون ما ؟! شوخی میکنی؟!!


+ به بعضیا چطوری باس گفت آخه؟!

۶
رهگذر | ۲۳ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۱۵
۲۲ شهریور۰۱:۲۰
همیشه حرف های زیادی برای گفتن هستند
همیشه وقت برای عشق بازی هست
همیشه عطش تماشا در ما هست 
عشق قدم زدن، دست توی دست، پهلو در پهلو 
اینها همیشه هستند
این من و تو ایم که باید باشیم...
۴
رهگذر | ۲۲ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۲۰
۲۱ شهریور۰۲:۰۵

 حالا که برگشتی باید با تمام توان ببوسمت در آغوش بگیرمت و صورتم را لابلای موهایت پنهان کنم بعد، محکم تر تو را به خودم فشار دهم انگار که این آخرین بار باشد، بعد بوی تند عطرت همه جا را پر کند ، باید از این ثانیه ها استفاده کنم،شاید فردا خواب دیگری برایمان دیده باشد...

۲
رهگذر | ۲۱ شهریور ۹۶ ، ۰۲:۰۵
۰۹ مرداد۰۶:۱۴

پایم را توی مسیری گذاشتم که توان ادامه دادنش را نداشتم٬ انقدر احساس تنهایی می کنم که دیگر به چیزی فکر نکنم ، چیزی برایم جذاب نباشد... مثل یک نواختی یک ملودی غمگین، مثل ثانیه های آخر عمر پیر مردی که از زندگی خسته است... بی تفاوت بی انگیزه

 همه چیز ساده تر از چیزی که فکرش را بکنی خراب می شود!

 زندگی دریچه ای به نور نداشت، مثل تمام قول هایی که دروغکی دلمان را به آنها خوش کردند...



آدرسی که داده بودی اشتباه بود یا دیگه وجود نداشت! 

۶
رهگذر | ۰۹ مرداد ۹۶ ، ۰۶:۱۴
۲۹ تیر۲۲:۴۹

از یکجایی به بعد دیگه واقعا حوصله هیچی رو نداری 

حتی حوصله جواب دادن به سوالای بقیه رو...

چت شده

چرا ناراحتی 

کی چی گفته 

...

از یک جایی به بعد دیگه چیزی برات اهمیت نداره ، چیزی دل بستت نمیکنه، چیزی آرومت نمی کنه، ممکنه تو زندگی عادیت بگی و بخندی و ظاهرت خیلی هم خوب باشه اما امان از تو رختخواب و لحظه های تنهایی و فکر کردن به گذشته ، به کارهات ، به زندگی، به آینده...

حوصله از سر گذشته و در رفته کوک این شاعر پیر...

تازگی ها تمام پستایی که میذارم تو ماشینم و کنار خیابون، خیره میشم به ماشین هایی که با سرعت از کنارم رد میشن ، نمی دونم چی میخام ، کی هستم، چرا هستم، کجا هستم، هیچی نمی دونم و ماشین های لعنتی مثه دونه های شن تو ساعت شنی ان که یکی یکی رد میشن تا بفهمم دارم به آخر کار نزدیک میشم.




۶
رهگذر | ۲۹ تیر ۹۶ ، ۲۲:۴۹
۲۸ تیر۰۰:۲۹

قیصر میگه :

وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند و نه باید ها...

.

بی تو هر روز، روز مباداست...

باید از کنار نبودن ها رد شد و ادامه داد باید برای تک تک نشدن ها نداشتن ها و نرسیدن ها بهانه خوبی تراشید و بی اهمیت به تمام فشار های زندگی ادامه داد، درسته که گاهی آنقدر سخت میشه که راه نفس کشیدنت رو‌هم می بنده اما تنها راه رسیدن به آزادی همین بی تفاوت بودنه هر چند توی قلبت خون و اتش باشه باز باید ادامه بدی منم مثل تو و هزاران نفر مثل ما...

زندگی چیزی نیست که به ما روی خوش نشان بده! 

باید روز های مبادایت را به هفته های مبادا وصله کنی، اصلا این عمر، عمر مباداست! چه میشه کرد؟

به بهانه یک پست...

۲
رهگذر | ۲۸ تیر ۹۶ ، ۰۰:۲۹
۲۶ تیر۰۰:۰۵

دست هایم را توی همین نوشته های نازک قایم میکنم، مثل پرسه های خسته مردی در آستانه شهری خاموش، باید برای فاصله هم شعری نوشت باید برای لکه های کوچک تنهایی که بی بهانه توی گلویم رسوب میکنند فکری بردارم

 هوای گلویم که شرجی می شود بی محابا تر از همیشه به تو فکر می کنم، مثل هجوم تاریک کلاغها بر بدن خشکیده درختهای پاییز زده پارک،  باید برای فصل سرد شعری تازه بگویم،

یک روز مثل همیشه که با صدای نازک اولین پرنده صبح چشم هایت را رو به اندوه روز باز می کنی، وقتی خستگی  تنت را لابلای غزل ترانه ای در می کنی دستم را بگیر و زیباترین شعری را که برایت سرودم زیر لب زمزمه کن، نگاهت را به سمت آسمان بچرخان دهانت را باز کن و مرا زمزمه کن...

۳
رهگذر | ۲۶ تیر ۹۶ ، ۰۰:۰۵
۲۵ تیر۰۰:۰۳

اینجا کنار خیابان نشسته ای و به عابرانی خیره شدی که از هر طرف قدم هایشان را توی خیابان میکشند و از امتداد نگاهت رد می شوند، مثل هر شب به انتظار صدای قدم های آشنایی نشسته ای و نگاهت را به پرسه های گاه و بی گاه اطرافت می دوزی، با خودت فکر میکنی شاید هیچ وقت دیگر تنوانی پیدایش کنی...



همین طور که توی اتاقت پشت پنجره طبقه چهارم نشسته ای و داری توی خیابان را نگاه می کنی تا شاید رهگذری را که منتظرش بودی ببینی آهنگ پاپیون را پلی می کنی و سرت را به شیشه سرد می چسبانی و نگاهت را تا ته کوچه کش میدهی‌...


سوار اتوبوس می شوی و روی اولین صندلی خالی می نشینی اصلا حواست به آدم های اطرافت نیست، زل می زنی به مناظر بیرون که با سرعت از کنارت رد می شود، مردی بلند قهقهه می زند اما تو سرت را هم بر نمی گردانی دخترکی با کسی آنطرف خط خوش و بش میکند، به مقصد که می رسی پیاده می شوی و بی اهمیت به بارانی که می بارد دوباره روی همان صندلی می نشینی و به انتظار صدای قدم ها آشنایی که منتظرش  هستی چشمت را با قدم های خیس خورده عابران تنهای خیابان همراه می کنی...

۵
رهگذر | ۲۵ تیر ۹۶ ، ۰۰:۰۳
۲۴ تیر۲۲:۲۷

چقدر از این سکوت بینمان بیزارم

چقدر از این خیره شدن های بی انتها و انتظار بی پایان بدم می آید! 

چقدر از این مجبور بودن و ساختن های به اجبار متنفرم ! 

اگر دست من بود یک لحظه هم اجازه نمی دادم همینطور بیایی و بروی و ساکت تماشایم کنی هیچ هم نگویی!

.

.

.

حالا که کاری از من ساخته نیست، پس لطفا حرف بزن، چیزی بگو...!

۲
رهگذر | ۲۴ تیر ۹۶ ، ۲۲:۲۷