باران های پاییزی

پرسه در شعر های پاییزی

باران های پاییزی

پرسه در شعر های پاییزی

مثل یک حس بی تفاوت و سرد
مثل دردی که کنج من مانده

بایگانی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
۲۲ بهمن۰۱:۲۹

با تو ام چرا همینجوری می ذاری و میری نه خبری نه حرفی نه هیچی اصلن! خوب لاقل یه راهی بذار بتونیم جویای احوالت بشیم! نکن این کاراتو! مخاطب خاص! جای تو خالیه! مثل عکسی که کلاغ ها از کادرش در رفته بودند

ر. باران | ۲۲ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۲۹
۲۲ بهمن۰۱:۰۵

همیشه از تنها موندن می ترسیدم مثل خیلی ها، همیشه فکر میکردم تنها موندن خیلی وحشتناکه، اما حالا سالهاست که به سرم اومده! سالهاست دارم باهاش کنار میام، سالهاست گوشه خونم کز کرده، هیچ وقت بهش عادت نمیکنم ولی میدونم دیگه باید باهاش کنار بیام!

ر. باران | ۲۲ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۰۵
۲۲ بهمن۰۰:۴۵


چقد ساده بودم چقد ساده رفتی

دوباره نگاهت رو از من گرفتی


تو از من فراری شدی، دل بریدی

ولی التماسو تو چشمام ندیدی


من آغوشتو دوس دارم عزیزم

براش زندگیمو به پاهات می ریزم


برای کنار تو بودن نوشتم

بریده از آغوش تو سرنوشتم


دوباره همبن جاست درگیر میشم

دوباره تو رفتی و من پیر میشم


برای من انگار بازی تمومه

نمیشه که دستات تو دستام بمونه


+

عزیزم یکم فکر من باش، برگرد...



ر. باران | ۲۲ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۴۵
۲۰ بهمن۰۰:۴۲

هر روز همین جاست که درگیر تو هستم

ر. باران | ۲۰ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۴۲
۱۹ بهمن۲۳:۲۵

نگرانم برای ماهی ها، توی تنگی که چشمهایت بود

آبی آسمان و دریایی! آسمانی که زیر پایت بود

چشم هایت شبیه بارانند، من کویرم برای بارانت

من سمرقند و لشگر چنگیز، پشت دروازه های چشمانت!

ر. باران | ۱۹ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۲۵
۱۹ بهمن۲۲:۱۲

درد است و درد است ودرد است که درد است

اینجا همه درد است که در حال نبرد است


ر. باران | ۱۹ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۱۲
۱۹ بهمن۰۱:۰۲

شنیده می شود از آسمان صدایی که...

کشیده شعر مرا باز هم به جایی که ...

نبود هیچ کسی جز خدا،خدایی که...

نوشت نام تورا ،نام اشنایی که ـ


پس از نوشتن آن آسمان تبسم کرد

و از شنیدنش افلاک دست و پا گم کرد


نوشت فاطمه، شاعر زبانش الکن شد

نوشت فاطمه هفت آسمان مزین شد

نوشت فاطمه تکلیف نور روشن شد

دلیل خلق زمین و زمان معین شد


نوشت فاطمه یعنی خدا غزل گفته است

غزل  قصیده ی نابی که در ازل گفته است


نوشت فاطمه تعریف دیگری دارد

ز درک خاک مقام فراتری دارد

خوشا به حال پیمبر چه مادری دارد

درون خانه بهشت معطری دارد


پدر همیشه کنارت حضور گرمی داشت

برای وصف تو از عرش واژه بر می داشت


چرا که روی زمین واژه ی وزینی نیست

و شأن وصف تو اوصاف اینچنینی نیست

و جای صحبت این شاعر زمینی نیست

و شعر گفتن ما غیر شرمگینی نیست


خدا فراتر از این واژه ها کشیده تورا

گمان کنم که تورا، اصلا آفریده تورا


که گرد چادر تو آسمان طواف کند

و زیر سایه ی آن کعبه اعتکاف کند

ملک ببیند وآنگاه اعتراف کند

که این شکوه جهان را پر از عفاف کند


کتاب زندگی ات را مرور باید کرد

مرور کوثر و تطهیرو نور باید کرد


در آن زمان که دل از روزگار دلخور بود

و وصف مردمش الهاکم التکاثر بود

درون خانه ی تو نان فقر آجر بود

شبیه شعب ابی طالب از خدا پر بود


بهشت عالم بالا برایت آماده است

حصیر خانه ی مولا به پایت افتاده است


به حکم عشق بنا شد در آسمان علی

علی از آن تو باشد... تو هم از آن علی

چه عاشقانه همه عمر مهربان علی!

 به نان خشک علی ساختی، به نان علی


از آسمان نگاهت ستاره می خواهم

اگر اجازه دهی با اشاره می خواهم-


به یاد آن دل از شهر خسته بنویسم

کنار شعر دو رکعت نشسته بنویسم

شکسته آمده ام تا شکسته بنویسم

و پیش چشم تو با دست بسته بنویسم


به شعر از نفس افتاده جان تازه بده

و مادری کن و اینبار هم اجازه بده


به افتخار بگوییم از تبار توایم

هنوز هم که هنوز است بی قرار توایم

اگر چه ما همه در حسرت مزار توایم

کنار حضرت معصومه در کنار توایم


فضای سینه پر از عشق بی کرانهء توست

(کرم نما و فرود آ که خانه خانهء توست)


سید حمید رضا برقعی

ر. باران | ۱۹ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۰۲
۱۶ بهمن۲۰:۳۹

یبار همینجوری زد به سرم با یکی از خودم خل تر یه روز چهار شنبه ای تو شهریور فک کنم سال 86، تصمیم گرفتیم بریم سفر، پولای تو جیبمون رو شمردیم حدود 40 یا 50 تومن داشتیم! گفتیم بریم گرگان رفتیم سوار اتوبوس شدیم و رفتیم گرگان ظهر راه افتادیم فردا صبح رسیدیم گرگان، جاتون خالی جا که نداشتیم رفتیم تو شهر یه دوری زدیم بعد بلیت اتوبوس گرفتیم رفتیم نهار خوران، تا شب تو جنگل برا خودمون قدم زدیم، حرف زدیم، کیف کردیم، بعدش نزدیک شب گفتم چکار کنیم؟ گفت بریم شب رو تو جنگل بخوابیم، منم پایه گفتم باشه! یه عالمه سیگارم داشتیم البته! رفتیم تو جنگل یه جای دنج یه پتو مسافرتی انداختیم زیرمون یکی هم انداختیم رومون کوله هم داشتیم که شد بالش! یه چن ساعت از شب گذشته بود و همچنان داشتیم زر می زدیم کم کم رفتیم تو مود خواب و خوابیدیم، نصف شب من با یه صدای خش خش از خواب بیدار شدم، تا چشمام رو باز کردم دیدم کلا هیچی، هیچی نمی بینم! تا حالا تو جنگل نخوابیده بودم نمی دونستم اینجا تاریکی محضه! صدای خش خش همچنان میومد! کور کورانه دنبال رفیقم گشتم، دیدم مثه خرس کنارم خوابیده، ولی صداها همچنان بودن و به تعدادشون اظافه هم می شد! بله رفقا صدای گراز بود! گه گاهی خرخری هم می کردن، خلاصه تا صبح در بیم حمله گراز ها خواب و بیدار بودم، تا بلاخره هوا یکم روشن شد و گراز ها تشریفشون رو بردن تو اعماق جنگل، بعد با خیال راحت چشمام رو بستم تا بخوابم، یهو یک بارونی گرفت که نگو! این رفیق ما که منگ بود نمیدونست کجاست! منم فقط دنبال یجا بودم پناه بگیرم، بعد از چند دقیقه گشتن یه مسجد پیدا کردیم رفتیم صاف تو مسجد تا ظهر یکسره بارون میومد! نتونستیم در بیایم از مسجد! بعد رفتیم پارک شهر که موزه گرگان هم اونجاست، خیس و خواب آلود! البته اونجا خوب بود مسابقه ای نقاشی رنگ روغن بود، آثار زیبایی بود یکم بین شرکت کننده ها چرخیدیم و از تماشای مسابقه لذت بردیم! اصلا این سفر های یهویی خیلی خوبن تا حالا چند بار دیگه ام از این خل بازیا کردم، بیار امتحان کنین!

ر. باران | ۱۶ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۳۹
۱۳ بهمن۲۰:۵۴

لعنت به بیت بیت این دفتر کهنه

لعنت به هر چه شعر که تو دوستشان داشتی

کاش من لال می شدم!

ر. باران | ۱۳ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۵۴
۱۲ بهمن۲۲:۰۹

سرمای عجیبی بود

برف هایی که دیشب باریده بود حالا یخ زده بود

پرنده کوچک مدام پرواز میکرد از این شاخه به آن شاخه، تا شاید کمی گرم شود، ولی سرما کشنده تر از آن بود که دست از سر گنجشک پیر بردارد،

پایین درخت مردم سرگرم رفت آمد بودند، بچه ای دست مادرش را میکشید: مامان بیا اینورو نگاه کن! نگاه کن عجب عروسکیه!

مادرش مقاومت میکرد: باشه بابات بیاد میریم می بینیمش

آن طرف تر دختر و پسری دست یکدیگر را گرفته بودند و و محو تماشای ویترین مزونی شیک و مجلل بودند، کمی آنسو تر مردی بساط کرده بود و جوراب های ارزان زنانه می فروخت، اما گنجشک پیر هیچ کدام را نمی دید، او فقط فکر سر پناهی بود تا بتواند امشب را سر کند، بالهایش را جمع کرد و از روی درخت پر گرفت بالا تر رفت و در آسمان تاریک چرخی زد، چشمش به بالکن خانه ای افتاد که چراغش روشن بود، به سمت پنجره پر کشید و خودش را به شیشه چسباند، نگاهی توی خانه انداخت، دخترک کوچکی گوشه اتاق نشسته بود و داشت نقاشی می کشید و بخاری کوچکی گوشه اتاق انگار داشت به او دهن کجی می کرد؛ عجب شعله های زیبایی! چه گرمای مطبوعی و چه شیشه محکمی! چشمان گنجشک پیر به دنبال راهی برای نجات گوشه گوشه اتاق دخترک را کنکاو می کرد، ناگهان نگاهش روی برگه نقاشی دخترک ثابت ماند، یک درخت بزرگ، با یک دنبا برگ سبز و کلی کنجشک که ناشیانه روی شاخه های درخت نشانده شده بودند! گنجشک با خودش گفت: بهشت! انگار برای لحظه ای سرما را یادش رفته بود، خودش را بجای تک تک کنجشک های نقاشی حس می کرد، داشت توی آسمان آبی و گرم نقاشی بالا و پایین می رفت، اوج می گرفت و با دسته گنجشک ها پرواز می کرد، نه برفی، نه ماشینی، نه آدمی! بهشتی مخصوص گنجشک ها...

داشت با افکارش دنیای سردش را گرم می کرد، امید مثل جوانه ای کوچک از گوشه قلب کوچکش رشد کرد و به نوکش رسید و پاها و بالهایش را در بر گرفت و ناگهان، یک تکه از برف های بالای پنجره سقوط کرد و بالای سر گنجشک پیر افتاد،به خودش آمد باز همه جا شب بود و تاریک، باز همه جا یخ زده بود، باز عابر های بی تفاوت از زیر پنجره رد می شدند، باز داشت یخ می زد، دوباره نگاهی به اتاق انداخت شعله های بخاری نگاهش را جلب کردند، ناگهان فکری به ذهنش رسید، باید دودکش بخاری را روی بام پیدا میکرد! باید یک شب دیگر زنده میماند ، بالهای خیسش را تکاند و تمام توانش را جمع کرد جستی زد و از پنجره فاصله گرفت، روی پشت بام پیدا کردن خروجی بخاری کار سختی نبود، رفت کنار باد شکن دودکش و خودش را آن چسباند، اما فایده نداشت سرمای گزنده و تنی که از ریختن برف ها حالا خیس شده بود، انگار با این گرمای کمی که به پشت بام می رسید گرم شدنی نبود! دلش را به دریا زد، یکی از دریچه های کلاهک را انخاب کرد و به داخل کلاهک دودکش رفت، گرما و فقط گرما! چه حس عجییبی بود، انگار زندگی داشت توی رگهایش می دوید، خوابش گرفته بود، اما دیگر مهم نبود حالا می توانست تا خود صبح همینجا بخوابد، چشمهایش را روی هم گذاشت و به درخت توی نقاشی فکر کرد و به پرواز میان دسته گنجشک ها.

دخترک نقاشی اش را تمام کرد، مادرش را صدا زد تا نقاشی را نشانش بدهد، صدای در بلند شد، پدر آمده بود دخترک دوید و پدرش را در آغوش گرفت: بیا بابا نقاشیمو نگا کن، نگا چقد قشنگ شده! پدر دخترش را در بغل گرفت و به سمت اتاق راه افتاد: وای چقد خوشکل شده نقاشی دخترم، چقد ناز کشیدی بابایی! بابا فداش بشه! منم بجاش همونیو برات خریدم که خیلی دوسش داری! و در حالی که عروسک را از داخل پلاستیک در میاورد دخترش را روی زمین گذاشت، دخترک عروسک را قاپید و شروع کرد به دویدن و خندیدن: ممنون بابایی! دوست دارم بابایی!

مادر گفت: خیله خوب برو بازی کن بذا بابات یکم استراحت کنه!

و در را پشت سرش بست، دخترک عروسک را روی صندلی گذاشت و نقاشی اش را کنار دیوار چسباند و شروع کرد با عروسکش در مورد نقاشی صحبت کردن، ناگهان صدای تاپ خفه ای از توی دودکش بلند شد، دخترک حسابی ترسیده بود: بابا! بابا! پدر سراسیمه داخل اتاق آمد : چیشده؟!

از تو دودکش صدا اومد!

پدر بخاری را کم کرد و با احتیاط لوله را از جایش تکان داد، یک گنجشک مرده افتاده بود توی دودکش! پدر نعش گنجشک را برداشت و گفت حیوونی از گاز خفه شده نترس بابایی بردمش...

دخترک اشکهایش را با دستمال کاغذی پاک کرد و رفت تا از نزدیک گنجشک را ببیند: حیوونی چه کوچیکه! طفلک! مادر گفت زود بندازش بیرون دیگه! و پدر اطاعت کرد، دخترک راهش را کشید و رفت توی اتاق اما از این ماجرا چیزی به عروسکش نگفت، رفت کنار دیوار و با مداد قهوه ای اش یک گنجشک دیگر به گنجشک های روی درخت اظافه کرد...

ر. باران | ۱۲ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۰۹