باران های پاییزی

پرسه در شعر های پاییزی

باران های پاییزی

پرسه در شعر های پاییزی

مثل یک حس بی تفاوت و سرد
مثل دردی که کنج من مانده

باران های پاییزی
۰۴ خرداد۲۱:۳۸

تنها باشی و شب شده باشد،

 هر چقدر هم که خودت را به بی خیالی بزنی تازه شب که میشود اول ماجراست! تازه اول نشستن و خیال بافی کردن است، این قصه ادامه دارد...



+

پیشنهاد:

Lost in translation

۲
رهگذر | ۰۴ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۳۸
۰۳ خرداد۲۱:۲۱

یَرَه گَه کارِ مو و تو دِرَه بالا می گیرِه

                                   ِ   ذره ذِره دِرَه عشقت تو دِلُم جا می گیرِه

 

 روز اول به خودُم گُفتُم ایَم مثل بَقیِ

                                       حالا کم کم می بینُم کار دِرَه بالا می گیرِه

 

 چَن شَبه واز مثِ چهل سال پیش ازای مرغ دِلُم

                                       تو زمستون بِهِنَه ی سِبزهُ و صِحرا می گیرِه

 

 چَن شَبه واز می دوزُم چِشمامِه تا صُبحه به چُخت

                                      یا بِیِک سَم بیخودی مات مِنَهُ، را می گیرِه

 تا سحر جُل می زِنُم خواب به سُراغُم نمیاد

                                     هی دِلُم مثل بِچَه بِهَنِه بی جا می گیرِه

 موگومِش هرچی که مَرگِت چیه کوفتی! نِمِگَه

                                     عَوَضِش نِق مِزِنَه ذِکر خدایا می گیرِه

 پیری و معرکه گیری که مِگَن کار مویه

                                     دِفتر عُمر داره صفحه پینجاه می گیرِه

 اون که عاشق شده پِنهون مِکِنَه مثل اویَه

                                    که سِوار شُتُرَ و پوشتِشِه دولا می گیرِه

 کُتا کِردَن دامِنارِ تا بیخِ رون، مَشتی عماد!

                                    دیگه مِجنون توی خواب دامنِ لیلا می گیره




ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عماد خراسانی


۱
رهگذر | ۰۳ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۲۱
۰۳ خرداد۲۰:۴۲

باز تا قدم توی مسیر خاکی روستا می گذاری گلهای سرخ وحشی از لابلای یقه لباس بلندت قد می کشند، تمام مدتی که توی مسیر قدم می زنی، باید دستت را محکم بگیرم! باید حواسم به تو باشد، باید مدام توجه ات را جلب کنم! می ترسم! مثل چایی که در حال سرد شدن است، از دهانت بیفتم...

۱
رهگذر | ۰۳ خرداد ۹۶ ، ۲۰:۴۲
۰۳ خرداد۱۹:۴۴
چای که نه از همان آویشن های شیرازی که خودت دوست داشتی دم کن، سینی را بیاور اینجا و روی صندلی بنشین و زیر لب شعر هایی را که دوست داری زمزمه کن بعد همین طور به منظره غروب زل بزن و من هم به چشم های تو خیره می شوم، هیچ وقت نمی فهمی انعکاس غروب توی چشمهای درشتت چقدر زیبا تر از خودش است، دم غروب که می شود، توی فکر که می روی، اشک که توی چشمت جمع می شود انگار خورشید توی دریا غروب می کند، یاد ساحل جنوب می افتم، همان ساحل خسته بندر چارک، همان خلوت زمستان جنوب، همان تنهایی شبهای بندر، به خودم که می آیم تو رفته ای توی خانه اما هنوز بوی عطرت توی فضا چرخ می خورد، تمام این سالها، نه حرفی زدی و نه گذاشتی من سوالی بپرسم، تمام این سالها نشستی و به غروب زل زدی و نگذاشتی اشکهایی که توی چشمت جمع می شوند، بریزند.

زندگی صحنه آرزو های سر بریده شده است! گاهی درد درمانی ندارد، گاهی فقط باید تماشا کرد، درست مثل همین غروب های هر روزه! درست مثل بیست سال گذشته...

۲
رهگذر | ۰۳ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۴۴
۰۳ خرداد۰۱:۰۷

بعد از سه روز و سه شب بیداری بلاخره میخام مغزمو ترن آف کنم


۳
رهگذر | ۰۳ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۰۷
۰۱ خرداد۲۱:۵۵

در میان جمع و تنها مانده باشی 

یا  شبیه بچه ای جامانده باشی

از میان شعر ها آنجا که گفتی 

نه نرو! حالا همانجا مانده باشی...



۲
رهگذر | ۰۱ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۵۵
۰۱ خرداد۱۵:۳۲


همیشه فکر می کنم که برای دوستانی که از هم جدا شدیم چه اتفاقی میفته، الان کجان، اصلا چیزی از خاطراتمون یادشون هست یا نه!
اون پست وبلاگم که عنوانش "برام هیچ حسی شبیه تو نیست..." بود در واقع کامنتی به تو بود که بعد پشیمون شدم و یه پست زدم تا خودمو یکم آروم کنم،

دوست ندارم که ببینم کسی داره خودشو نابود میکنه، داره خودشو عذاب میده، داره زندگیشو خراب میکنه، وقتی خیلی ساده میشه فقط زندگی کرد و با ساده ترین چیز ها دلخوش بود.

یه پیرزنی بود که تو یه روستا اطراف مشهد زندگی می کرد، یه بنده خدایی بود برای این پیرزنه مواد غذایی و لباس و از این چیزا می برد، گاهی منم باهاش می رفتم، خونش حیات نداشت یعنی داشت خراب شده بود، درختاش خشک شده بودن خودشم خیلی پیر بود کاملا خم بود،دولا دولا را می رفت، پیرزن اهل یزد بود هنوز هم یزدی حرف می زد، یبار یادمه با کم رویی به اون بنده خدا گفت سه ماهه دخترمو ندیدم، شوهرش نمی ذاره بیاد دیدنم، میشه منو ببرین پیشش، وقتی اینو گفت اصلا حالم خراب شد، خیلی برام عجیب بود، ازش آدرس گرفتیم و بردیمش وقتی نزدیک خونه دخترش رسیدیم، انگار که باورش نشه پیرزن گریش گرفته بود آروم با چادر رنگیش اشکاش رو پاک می کرد، من اشکام سرازیر شده بود از ماشین پیاده شدم و ازشون فاصله گرفتم و زدم زیر گریه، نمیتونستم خودمو نگه دارم، انگار دنیارو بهش داده بودیم از فرط خوشحالی داش گریه می کرد اما من از غصه داشتم دق می کردم، با خودم می گفتم تو این دنیای بی ارزش تو این شرایط سخت تو این فقر میشه کسی رو انقدر خوشحال کنی که انگارتمام دنیا رو بهش دادی...

چرا ما همین دلخوشی های کوچیکمون رو فراموش میکنیم؟ چرا همین لبخند های گرد خاک گرفته رو توی گاوصندوق قلبمون قایم میکنیم؟ زندگی قاعده ساده ای داره، ساده بگیر تا ساده بگذره! حالا من و تو هی بشینیم و  با قواعد فلسفه دنیامون رو متر کنیم... هیچ چیز عوض نمیشه! دنیا مثل یه دیوار جلومون قد علم می کنه و انگار با هیچ چیزی هم نمیشه ازش گذشت! بشین با خودت فکر کن کجای راه رو اشتباه پیچیدی، باور کن بهت آدرس غلط دادن...

۲
رهگذر | ۰۱ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۳۲
۰۱ خرداد۰۸:۳۸

باید برای همین ثانیه های لاغر خوشبختی ممنون باشم، شاید فردا خبر دیگری باشد...

همین لخته های ساکت لبخند را باید قاب بگیرم تا بیشتر از این کمرنگ نشده اند...

باید ساخت...!

۲
رهگذر | ۰۱ خرداد ۹۶ ، ۰۸:۳۸
۳۱ ارديبهشت۱۶:۳۲

و چه کسی از خنده های تبدار زن همسایه پی به حسرتی که می کشید خواهد برد؟

در گوش ساعت های متمادی، زل زدن به در و منتظر تو بودن، هیچ صدایی جز هوهو ی باد لابلای شاخه های محکوم به پاییز را نمی توان زمزمه کرد...

 خودت را توی آغوش گرم من شناور کن، پاییز را ول کن، بگذار تا برای خودش لابلای. درختان قصابی کند! 

قبل از اینکه دیر باشد، قبل از اینکه وقتمان  تمام شود!  مرا ببوس پیش از اینکه مرگ قد علم کند! حس میکنم که دیر میشود...

۲
رهگذر | ۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۶:۳۲
۳۰ ارديبهشت۲۳:۴۷

mist of condition...

I miss myself...

I feel alone and the the sand of time will conceal my memories on your heart

I love you

 your breath

 your content

 your tone

And I love your Ayes

don't miss me please...

۱
رهگذر | ۳۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۴۷