باران های پاییزی

پرسه در شعر های پاییزی

باران های پاییزی

پرسه در شعر های پاییزی

مثل یک حس بی تفاوت و سرد
مثل دردی که کنج من مانده

باران های پاییزی
۰۱ اسفند۲۲:۵۳

هر چند مشهد را لباس برف پوشانده

پیراهن گرمای آغوش تو را عشق است!

ر. باران | ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۵۳
۲۷ بهمن۱۶:۲۸

حالا که رفته ای نم باران قشنگ نیست

غرب و شمال و مرکز ایران قشنگ نیست!


« آورده بود چشم سیاهت یقین به من »۱

آه این یقین قاتل ایمان قشنگ نیست


« از دیو دد ملولم و انسانم آرزوست »۲

وقتی که نیست در خور انسان قشنگ نیست


هر روز با نبودن تو خیس می شوم

رگبار های آخر آبان قشنگ نیست...

...

باران شعر های پر از درد، درد باش!

تا لحظه های آخر این مرد، مرد باش!


...

۱) علیرضا بدیع(آورده است چشم سیاهت یقین به من)


۲) دیوان شمس مولوی

ر. باران | ۲۷ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۲۸
۲۷ بهمن۱۰:۵۴

۱)

با بوسه برای من پیامی بفرست

آغوش بیار و باز، کامی بفرست

اصلن تو بیا برای من باش فقط

انگور لبان توست، جامی بفرست

...

۲)

انگور تویی،خود تو هستی انگور

دیوانه شدم که شعر می گیرد شور!

امروز لبم برای تو تب کرده

انگار هوس کرده لبت را ناجور

...

۳)

با اینکه رفاقتیست بین من و تب

می سوزد و داغست تنم هم امشب

داروی تبم بوسه داغ لب توست

لطفی کن و بگذار لبت را بر لب...

...

۴)

در شهر کسی دوباره تنها مانده

هرچند که می دود ولی جا مانده

با آمدن قطار از اینجا رفت

باز این تب شاعرانه ی وامانده!

ر. باران | ۲۷ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۵۴
۲۲ بهمن۰۰:۴۵


چقد ساده بودم چقد ساده رفتی

دوباره نگاهت رو از من گرفتی


تو از من فراری شدی، دل بریدی

ولی التماسو تو چشمام ندیدی


من آغوشتو دوس دارم عزیزم

براش زندگیمو به پاهات می ریزم


برای کنار تو بودن نوشتم

بریده از آغوش تو سرنوشتم


دوباره همبن جاست درگیر میشم

دوباره تو رفتی و من پیر میشم


برای من انگار بازی تمومه

نمیشه که دستات تو دستام بمونه


+

عزیزم یکم فکر من باش، برگرد...



ر. باران | ۲۲ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۴۵
۱۹ بهمن۲۳:۲۵

نگرانم برای ماهی ها، توی تنگی که چشمهایت بود

آبی آسمان و دریایی! آسمانی که زیر پایت بود

چشم هایت شبیه بارانند، من کویرم برای بارانت

من سمرقند و لشگر چنگیز، پشت دروازه های چشمانت!

ر. باران | ۱۹ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۲۵
۱۹ بهمن۲۲:۱۲

درد است و درد است ودرد است که درد است

اینجا همه درد است که در حال نبرد است


ر. باران | ۱۹ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۱۲
۱۲ بهمن۲۲:۰۹

سرمای عجیبی بود

برف هایی که دیشب باریده بود حالا یخ زده بود

پرنده کوچک مدام پرواز میکرد از این شاخه به آن شاخه، تا شاید کمی گرم شود، ولی سرما کشنده تر از آن بود که دست از سر گنجشک پیر بردارد،

پایین درخت مردم سرگرم رفت آمد بودند، بچه ای دست مادرش را میکشید: مامان بیا اینورو نگاه کن! نگاه کن عجب عروسکیه!

مادرش مقاومت میکرد: باشه بابات بیاد میریم می بینیمش

آن طرف تر دختر و پسری دست یکدیگر را گرفته بودند و و محو تماشای ویترین مزونی شیک و مجلل بودند، کمی آنسو تر مردی بساط کرده بود و جوراب های ارزان زنانه می فروخت، اما گنجشک پیر هیچ کدام را نمی دید، او فقط فکر سر پناهی بود تا بتواند امشب را سر کند، بالهایش را جمع کرد و از روی درخت پر گرفت بالا تر رفت و در آسمان تاریک چرخی زد، چشمش به بالکن خانه ای افتاد که چراغش روشن بود، به سمت پنجره پر کشید و خودش را به شیشه چسباند، نگاهی توی خانه انداخت، دخترک کوچکی گوشه اتاق نشسته بود و داشت نقاشی می کشید و بخاری کوچکی گوشه اتاق انگار داشت به او دهن کجی می کرد؛ عجب شعله های زیبایی! چه گرمای مطبوعی و چه شیشه محکمی! چشمان گنجشک پیر به دنبال راهی برای نجات گوشه گوشه اتاق دخترک را کنکاو می کرد، ناگهان نگاهش روی برگه نقاشی دخترک ثابت ماند، یک درخت بزرگ، با یک دنبا برگ سبز و کلی کنجشک که ناشیانه روی شاخه های درخت نشانده شده بودند! گنجشک با خودش گفت: بهشت! انگار برای لحظه ای سرما را یادش رفته بود، خودش را بجای تک تک کنجشک های نقاشی حس می کرد، داشت توی آسمان آبی و گرم نقاشی بالا و پایین می رفت، اوج می گرفت و با دسته گنجشک ها پرواز می کرد، نه برفی، نه ماشینی، نه آدمی! بهشتی مخصوص گنجشک ها...

داشت با افکارش دنیای سردش را گرم می کرد، امید مثل جوانه ای کوچک از گوشه قلب کوچکش رشد کرد و به نوکش رسید و پاها و بالهایش را در بر گرفت و ناگهان، یک تکه از برف های بالای پنجره سقوط کرد و بالای سر گنجشک پیر افتاد،به خودش آمد باز همه جا شب بود و تاریک، باز همه جا یخ زده بود، باز عابر های بی تفاوت از زیر پنجره رد می شدند، باز داشت یخ می زد، دوباره نگاهی به اتاق انداخت شعله های بخاری نگاهش را جلب کردند، ناگهان فکری به ذهنش رسید، باید دودکش بخاری را روی بام پیدا میکرد! باید یک شب دیگر زنده میماند ، بالهای خیسش را تکاند و تمام توانش را جمع کرد جستی زد و از پنجره فاصله گرفت، روی پشت بام پیدا کردن خروجی بخاری کار سختی نبود، رفت کنار باد شکن دودکش و خودش را آن چسباند، اما فایده نداشت سرمای گزنده و تنی که از ریختن برف ها حالا خیس شده بود، انگار با این گرمای کمی که به پشت بام می رسید گرم شدنی نبود! دلش را به دریا زد، یکی از دریچه های کلاهک را انخاب کرد و به داخل کلاهک دودکش رفت، گرما و فقط گرما! چه حس عجییبی بود، انگار زندگی داشت توی رگهایش می دوید، خوابش گرفته بود، اما دیگر مهم نبود حالا می توانست تا خود صبح همینجا بخوابد، چشمهایش را روی هم گذاشت و به درخت توی نقاشی فکر کرد و به پرواز میان دسته گنجشک ها.

دخترک نقاشی اش را تمام کرد، مادرش را صدا زد تا نقاشی را نشانش بدهد، صدای در بلند شد، پدر آمده بود دخترک دوید و پدرش را در آغوش گرفت: بیا بابا نقاشیمو نگا کن، نگا چقد قشنگ شده! پدر دخترش را در بغل گرفت و به سمت اتاق راه افتاد: وای چقد خوشکل شده نقاشی دخترم، چقد ناز کشیدی بابایی! بابا فداش بشه! منم بجاش همونیو برات خریدم که خیلی دوسش داری! و در حالی که عروسک را از داخل پلاستیک در میاورد دخترش را روی زمین گذاشت، دخترک عروسک را قاپید و شروع کرد به دویدن و خندیدن: ممنون بابایی! دوست دارم بابایی!

مادر گفت: خیله خوب برو بازی کن بذا بابات یکم استراحت کنه!

و در را پشت سرش بست، دخترک عروسک را روی صندلی گذاشت و نقاشی اش را کنار دیوار چسباند و شروع کرد با عروسکش در مورد نقاشی صحبت کردن، ناگهان صدای تاپ خفه ای از توی دودکش بلند شد، دخترک حسابی ترسیده بود: بابا! بابا! پدر سراسیمه داخل اتاق آمد : چیشده؟!

از تو دودکش صدا اومد!

پدر بخاری را کم کرد و با احتیاط لوله را از جایش تکان داد، یک گنجشک مرده افتاده بود توی دودکش! پدر نعش گنجشک را برداشت و گفت حیوونی از گاز خفه شده نترس بابایی بردمش...

دخترک اشکهایش را با دستمال کاغذی پاک کرد و رفت تا از نزدیک گنجشک را ببیند: حیوونی چه کوچیکه! طفلک! مادر گفت زود بندازش بیرون دیگه! و پدر اطاعت کرد، دخترک راهش را کشید و رفت توی اتاق اما از این ماجرا چیزی به عروسکش نگفت، رفت کنار دیوار و با مداد قهوه ای اش یک گنجشک دیگر به گنجشک های روی درخت اظافه کرد...

ر. باران | ۱۲ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۰۹
۱۲ بهمن۲۱:۰۲
باز باران با ترانه می دود بر بام خانه
قصه تلخ و عجیب رفتنت از این ترانه

باز باران زیر باران می رود تنها به خانه...
ر. باران | ۱۲ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۰۲
۰۹ بهمن۲۱:۲۹

در صورت نیاز:


لینک قسمت اول


لینک قسمت دوم



تصمیم پیچیده ای نبود!

انگار  قهوه خانه جایی جدا از دنیای واقعی بود، ادم های خاص، رفتار خاص و کمی هراس انگیز، دخترک تصمیم خودش را گرفت و چشم هایش به چشم های کاگان دوخت؛ باشه می مونم!

زن چاق از پشت میز دوم بلند شد روزنامه اش را تا کرد و بدقت داخل کیف ساک مانندش گذاشت طرف پیشخوان رفت پول میزش را حساب کرد و از کافه خارج شد، آنطرف تر میز سوم همچنان پر بود و سه مرد مشغول صحبت بودند، کاگان از پشت میزش بلند شد و به دخترک خیره شد؛ پاشو بیا دنبالم! و راه افتاد تا برود بعد ایستاد و دوباره به سمت دخترک برگشت، نگاهی به چپ و راست انداخت و به سمت خم شد و آرام پرسید: اسمت چیه؟

- مگه نگفتی اسممو عوض می کنی؟!

+چرا ولی می خواستم اسم واقعیتو بدونم،

-اسمم بارانه

چند لحظه مکث کرد: باشه، از حالا به بعد اسمت تیفونه

-تیفون؟! معنیش چیه؟ از اسمای خارجی مثه اسم شما خوشم نمیاد!

+ خارجی نیس، یه اسم پسرونه قدیمیه، معنیشم میشه طوفان!

-پسرونه؟! خلین شماها؟!

+بعدا می فهمی، فعلا بیا دنبالم

انتهای کافه یک در چوبی باریک قرار داشت که با یک دیوار کوتاه از نظر مخفی شده بود، روی در نوشته شده بود "سرویس بهداشتی مخصوص کارکنان" کاگان در را هل داد خبری از دستشویی نبود،یک سالن بزرگ و فوق العاده زیبا که با انواع سلاح ها تزیین شده بود، درست مثل یک موزه تمام و کمال.

تیفون محو تماشا شده بود و با دهان باز داشت سر تا سر اتاق را برانداز می کرد، یک تبرزین بزرگ با دسته چوبی و حکاکی شده درست وسط اتاق روی یک تنه درخت قرار داشت انگار یک جنگجوی عصبانی با تمام قدرت آن را بر فرق درخت کوبیده بود، کمان سیاه رنگ زیبایی هم روی یکی از دیوار ها نظرش را جلب کرده بود، انگار نه انگار که اینها همه وسیله کشتار بودند، مجزوبشان شده بود اصلا انگار عاشقشان شده بود، روی یک دیوار دیگر کاتانای(1) بزرگی نصب شده بود، غلاف کاتانا پر از نقوش خشن از کشتار و قتل بود، از درون لرزید برای یک لحظه سردی شمشیر را روی گردن خودش حس کرد و از کاتانا بدش آمد!

به خودش آمد چشمانش را در اتاق دوانید تا کاگان را پیدا کند، کاگان رفته بود، خوشحال شد حالا می توانست حسابی تمام این اتاق زیبا را وارسی کند.

جلوتر وسط اتاق روی دیوار سمت راست یک شومینه بزرگ آجری داشت با ولع می سوخت مبل بلند راحتی کنار شومینه توجه اش را جلب کرد رفت و کمان مشکی را از روی دیوار برداشت و روی مبل نشست و مشغول برانداز کردن کمان شد. کمان تقریبا هم قد خودش بود! سعی کرد کمان را بکشد، حتی نمی توانست چند سانت آن را جابجا کند، انگار از یک ماده عجیب ساخته شده بود اصلا شبیه کش نبود، با خودش فکر کرد جنگجوها حتما آدم های تنومندی بودند که می توانستند از این سلاح های سنگین استفاده کنند، صدای باز شدن دری از پشت سرش آمد، چرخید و خواست بدود و کمان را سر جایش بگذارد، اما دیر شده بود! کاگان وارد اتاق شد و چشمش به دخترک و کمان افتاد و گفت:

+معمولا بچه ها از اینا می ترسن و حداقل دفه اول ورشون نمیدارن وارسیشون کنن! اونم از اینهمه سلاح این تیرکمون بزرگو انتخاب کردی؟! لااقل یه سلاح دخترونه مثه اون خنجر و سپر یا اون تیرکمون کوچکیتره رو بر می داشتی! کاگان داشت لبخند میزد! پس خطری تهدیدش نمی کرد، نفسی تازه کرد و از کاگان پرسید:

- اینا خیلی قشنگن، مال کین؟

+ مال همین جایی که براش کار می کنیم!

- بد نشد برداشتمش؟ اینجا دوربین نداره؟!

+نه بد نشد، حالا برو  بذارش سر جاش، این ساختمونم دوربین نداره!

- باشه! حالا باید چکار کنم؟!

+ الان می برمت تو اتاقت هر چی هم لباس و وسایل لازم داری بهم بگو تا برات بگیرم

-باشه ممنون...


ادامه دارد

ر. باران | ۰۹ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۲۹
۰۸ بهمن۰۴:۵۰

فرض کن زندگی همین باشد

چند خطی شبیه «ما» بودن

چند روزی کنار چشمانت...

من به دست تو مبتلا بودن


فرض کن که کنار من باشی

 و هوا هم هوای پاییزی

بوی آغوش می دهی دیگر!

و چقدر از ترانه لبریزی!


ولی از فرضیات تا اثبات

راه سختی که هست، می دانی!

و برای همین که می دانی

تا ابد پیش من نمی مانی


مثل صبحی که آسمان با بغض

بی امان تا غروب می بارید...

یک خداحافظی نا گفته

از نگاه تو خوب، می بارید


آخر قصه ها همین طوریست

به خدایی که هست بالا سر!

زندگی عادتست باور کن

که توهم می روی سر آخر...


ر. باران | ۰۸ بهمن ۹۵ ، ۰۴:۵۰