باران های پاییزی

پرسه در شعر های پاییزی

باران های پاییزی

پرسه در شعر های پاییزی

مثل یک حس بی تفاوت و سرد
مثل دردی که کنج من مانده

باران های پاییزی
۲۳ تیر۰۱:۴۲
ما آفریده شدیم تا قدم بزنیم زیر درخت های نارون
ما آفریده شدیم تا از غروب های سرد پاییزی دلمان بگیرد
ما آفریده شدیم تا زیر نم نم باران سیگار بکشیم
ما آفریده شدیم تا شبهای ساکتمان را با پنجره های روشن قسمت کنیم
ما آفریده شدیم تا دست هایمان را دور از هم توی جیبمان دفن کنیم
ما آفریده شدیم تا  خدا تنها تنها نباشد
ما آفریده شدیم تا تنهایمان تنها بماند
ما شاعر آفریده شدیم تا همیشه درد بکشیم، تا همیشه چیزی درونمان گم باشد تا اگر یک روز گریه نکردیم به بودنمان شک کنیم، زندگی چیزی جز این برای ما باقی نخواهد گذاشت.‌..
۰
رهگذر | ۲۳ تیر ۹۶ ، ۰۱:۴۲
۲۱ تیر۱۰:۰۳

چرا بعضیا همینطور یه دفه بدون یه کلمه یا لاقل یه خدافظی ساده راشونو می کشن میرن؟!

یکی باید به خودم بگه هرچند، اما تو که می خای یدفه ول کنی و بری قبلش یه خدافظی بزن! حالا تو از من خوشت نمیاد باشه! من که از تو خوشم میومد،میاد،خواهد آمد! لاقل بدونم خوب چرا داری میری؟! لامصب این چه وضشه؟!


۶
رهگذر | ۲۱ تیر ۹۶ ، ۱۰:۰۳
۱۸ تیر۰۳:۱۹
حتی اگر که‌ دستت در دست های من نیست! 
یا اینکه توی شعرت جایی برای من نیست! 
۰
رهگذر | ۱۸ تیر ۹۶ ، ۰۳:۱۹
۱۷ تیر۲۳:۰۵

حرف زدن از تو به این راحتی ها نیست، گاهی چند ساعت فکر  می خواهد و گاهی یک شکم بغض تازه! خلاصه از تو گفتن به این سادگی ها نیست، حالا تو هی بدون یک لحظه مکث گازش را بگیرو از تمام این من مکتوب توی دریچه کامپیوترت رد شو! حالا هی دلیل دیر به دیر آمدن و بهانه زود رفتنت را به سطر های این من مکتوب وصله کن! هر چند برای تو که بد نمی شود! میدوزی و بهانه ای میشود که باز برایت غزلی تازه از لابلای سطر هایی که به چشم هایت دوخته بودی ببافم! برای تو که بد نمی شود، هی دیر تر بیا، هی زود تر برو، هی کمتر بخند ، هی کمتر توی چشم هایم زل بزن، هی دستهایت را بیشتر توی جیب لباست فرو ببر اصلا دور تر راه برو ، راحت باش، خیالی نیست...


۲
رهگذر | ۱۷ تیر ۹۶ ، ۲۳:۰۵
۱۵ تیر۰۴:۵۶

در من زنی نفس میکشد که از مرد بودنم بیزار است، گاهی چنان احساساتم را بر علیه عقلم میشوراند که به فکر کشتنش می افتم! فقط حیف که نمیدانم کجای من قایم شده!

چقدر دست و دلم به نوشتن نمی رود! مثل گونه های چالداری که بهانه خندیدن نداشته باشند! شاید چون دخترک را ترسانده ام اینجوری شده! باید پیدایش کنم، باید دست هایش را بگیرم کمی زانو هایم را خم کنم و محکم در آغوش بگیرمش بعد آرام با موهایش بازی کنم و در گوشش بگویم فکر می کنی بتونی منو ببخشی؟! بعد با احتیاط اضافه کنم؛ عزیزم؟ 

دخترک خودش را از آغوش من عقب بکشد و سرش را کمی به سمت چپ خم کند و زیر چشمی به من خیره شود بعد موهای بلندش را از توی صورتش کنار بزند و از لابلای لبخندش چال های گونه اش را حواله ام کند و بگوید؛ آره دیوونه!

۴
رهگذر | ۱۵ تیر ۹۶ ، ۰۴:۵۶
۲۰ خرداد۲۳:۴۱
درست همین جا،کنار و گوشه همین سرزمین، پدران ما زندگی کردند، روی همین زمینی قدم گذاشتند که ما قدم گذاشتیم، و مادرانمان درست توی همین سرزمین فرزندانشان را بدنیا آوردند، شیر دادند، و بزرگ کردند. مردان بزرگ شدند، جنگیدند، کشتند و مبارزه کردند و باز مادران و باز پدران...

درست همین جا، همین جایی که من نشستم، همین جا شاید مدفن هزاران زندگی و آرزو باشد! و خداوند ناظر بود، خداوند نگاه می کرد و خداوند می دانست...

خدا نگاه می کرد وقتی ما عاشق شدیم، وقتی خوشحال بودیم، وقتی شعله های جنگ ها زبانه می کشید، وقتی جان می دادیم، وقتی دفن می شدیم.
و خداوند می دانست! تمام آن ثانیه هایی که امید توی رگ هایمان می دوید، خدا خوب می دانست، تمام آن لحظه های خالص هم آغوشی، خدا می دانست! می دانست آخرش چه می شود!  می دید، می دانست...

خدا می توانست شعله هایی که اشک ها و آرزوهایمان را می بلعند، ببیند، از همان ابتدا می دانست...

۳
رهگذر | ۲۰ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۴۱
۲۰ خرداد۱۷:۰۲
خدایا!
از فیکش خسته شدم! اصلیه رو کی میفرستی پس؟!
۲
رهگذر | ۲۰ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۰۲
۱۸ خرداد۰۲:۲۵

برای من همین که باشی هرچند دور از من، باز خودش غنیمت است، همیشه با خودم فکر می کنم  زندگی می تواند از این هم بیشتر چنگ دندان نشان بدهد و برای دور کردن خوشبختی هایم پارس کند! 

۲
رهگذر | ۱۸ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۲۵
۱۶ خرداد۲۲:۴۷



۰
رهگذر | ۱۶ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۴۷
۱۴ خرداد۰۳:۴۳

و من انتخاب کردم...

و بهشت را ارزانی خودشان کردم تا در مسیر این انتخاب غلط دائم در رنج و عذاب باشم!

۲
رهگذر | ۱۴ خرداد ۹۶ ، ۰۳:۴۳