باران های پاییزی

پرسه در شعر های پاییزی

باران های پاییزی

پرسه در شعر های پاییزی

مثل یک حس بی تفاوت و سرد
مثل دردی که کنج من مانده

کلمات کلیدی
بایگانی
آخرین مطالب
مطالب پربحث‌تر
۰۸ دی۱۹:۳۷

گاهی فکر می کنم هستم

گاهی فکر می کنم واقعیت داشته 

این سالهایی را که رفته‌ای میگویم

چقدر واقعی بود 

وقتی عکسم را پس دادی و رفتی و من تا لابلای جمعیت گم شدی نگاهت میکردم

سیگار میکشیدم و قدم میزدم به خودم که آمدم دیدم باز آمده ام جلو خانه ات

آنقدر واقعی بودی که گاهی فکر میکنم هستم...

ر. باران | ۰۸ دی ۹۵ ، ۱۹:۳۷
۰۸ دی۱۵:۱۴

مثل سیگاری که تا آخر کشیدی ام!

پک آخرت را بزن لعنتی خلاصم کن...

ر. باران | ۰۸ دی ۹۵ ، ۱۵:۱۴
۰۷ دی۲۲:۴۵

پشت این پنجره ها

.

.

.

.

داره بارون میباره!


.

.

.


پشت تنهایی شهر 

توی یک جاده خیس

گوشه ی کلبه تنهایی من

زیر گلدان گل دستمبو!

دفتر شعر قدیمی

خاطرات من و باران

...


ر. باران | ۰۷ دی ۹۵ ، ۲۲:۴۵
۰۷ دی۰۵:۳۴



منو تو نداره

فرق چندانیم نمیکنه

هرکسی جایی از زندگیش کمبود داره

هرکسی چیری رو نداره که از نبودنش حس خوبی نداره

این حفره لعنتی همه جا هست

همه دارنش

یه حفره یه خلع

بعضیا از دیده شدنش خجالت میکشن

دوس ندارن کسی کمبودشونو بدونه یا ازش خبردار بشه!

بعضیام ازش متنفرن

و همش دنبال اینن که نادیده بگیرنش یا مثلا بگن مهم نیست!

بعضیام دنبال یه دسمالی لته ای چیزین بچوپونن توش!

همونایی که خیلی منطقین و همیشه از نظر مالی پیشرفت میکنن!



ولی من دوسش دارم

اگه نبود این منم نبود!

این وبلاگم نبود!

این حال و هوا هم نبود

من به این حفره ی زشت مدیونم!

باهاش زندگی می کنم و رنج میبرم

ولی دوسش دارم!

ر. باران | ۰۷ دی ۹۵ ، ۰۵:۳۴
۰۷ دی۰۳:۰۱


واژه ها نصف اون چیزی رو که باید بگن هم نمیگن!
وقتی داری حالتو توصیف میکنی و بدنت به لرز میفته
و اشکت میریزه واژه هام مثله آدمای معمولی میمونن چطور آرومت کنن و میبینن هیچی از دستشون بر نمیاد برای همین خودکارو میذاری زمین و هق هق گریه میکنی چون هیچ واژه ای جای گریه رو نمیگیره!

و اشکاتو نمیتونی تو فضای مجازی شیر کنی!

پس تو خودت خورد میشی و تو خودت میمیری...

آروم بدون داد و قال

شاید باید اینطور باشه

ر. باران | ۰۷ دی ۹۵ ، ۰۳:۰۱
۰۷ دی۰۱:۵۱



به سرعت از این طرف به آن طرف می دود!

می دود و ضربه میزند

می سرد انطرف و دوباره ضربه می زند

انگار خستگی حالیش نمی شود

حالا که دارد به پایان کار نزدیک تر می شود کمی هیجان زده است

سریع تر و محکم تر ضربه می زند

می دود به هر طرف!

انگار دیوانه شده باشد

می لرزد! کار تقریبا تمام است.

یک لحظه مکث می کند

.

.

.

.

.

یک بار دیگر با دقت پستم را می خوانم

کوچکترین نقصی ندارد

خوب است که لرزش دستانم روی کیبرد، دستخطم را عوض نمی کند و مرا در فضای مجازی لو نمی دهند!

امید وارم بخواندش...

ر. باران | ۰۷ دی ۹۵ ، ۰۱:۵۱
۰۶ دی۲۱:۱۷



پرواز کلاغ ها بر فراز آسمان که دبوانه وار دور خودشان می چرخند و غار غارشان همه جا را پر کرده است


*

نه پسرم اینطوری که بهت گفتن نیست

اونا اصلا ترس ندارن

همچین چیزی نیست

اونا خیلیم خوبن!

پسرک نگاهش را از پدر می دزدد و به روبرو خیره میشود

پدر ادامه می دهد :

درسته که اونا شبیه ما نیستن مثه ما زندگی نمی کنن و مثه ما رفتار نمی کنن ولی نباید اینطوری در موردشون قضاوت کنی

من خودم الان سی ساله که هر روز دارم میام اینجا و تا حالا یکبارم نشده منو اذیت کنن یا مثلا بهم حمله کنن

هر روز میام اینجا و تماشاشون میکنم!

گاهی فکر می کنم اونام دارن منو تماشا میکنم

بعضی وقتا اصلا فکر می کنم شعور دارن!

اخه خیلی معنی دار نگام می کنن...

پسرک انگار که قانع شده باشد رو به پدرش سری تکان می دهد و پدر هم لبخندی برایش می زند


*

پدر و پسر دست از تماشای انسان ها بر می دارندبالهایشان را باز می کنند

و میان دسته کلاغ ها گم می شوند...


ر. باران | ۰۶ دی ۹۵ ، ۲۱:۱۷
۰۶ دی۰۵:۴۸

اصلا خوش به حال کلاغ ها

کلاغ ها اشکشان نمیریزد!

موقع تایپ کردن چشمشان تار نمیشود!

دستشان نمیلرزد

دلشان شاید بگیرد

ولی نمیشکند...

خوش به حال کلاغ ها

مثل من بغض نمیکنند

وقتی تو نباشی

فوقش کمتر قار قار میکنند

فوقش دور خانه نمیچرخند

فوقش گل های باغچه اصلا گل نمیدهند

فوقش گنجشک ها هم دیگر از ظرف دانه چیری نمیچینند!

فوقش .... خانه خراب شدیم!

ولی تو نمیدانی پرده اشکی که نمیخواهی بریزد چقدر سنگین است!

تو نمیفهمی ، تو نمیدانی

ر. باران | ۰۶ دی ۹۵ ، ۰۵:۴۸
۰۴ دی۲۲:۳۷
با توام با تو که داری میری
میدونم خسته ای از این حرفا
...
من باید برم زیر بارون
زیر آسمون و تنهایی
من بایدبرم توی جاده
زیر بارون باید برم آره!

وقتی نیستی چه فایده داره
زندگی توی شهر آدمها
تو که باشی همه خوشی ها هست
ولی اینجا منم، منه تنها

حس گرم نوازشت رفته
حتی شعرم چشاتو یادش نیست
وقتی رفتی نفهمیدی مُردَم
لب من بوسه هاتو یادش نیست
...
وقتی رفتی همه خوشی ها رفت
وقتی رفتی خدا از اینجا رفت
ر. باران | ۰۴ دی ۹۵ ، ۲۲:۳۷
۰۴ دی۲۱:۲۵

برگ ها زیر پای تو

وقتی پشت سرت توی کوچه دانشگاهمان

یواشکی نگاهت میکنم

چه خش خش ملیحی دارند

قلبم کنده می شود وقتی یکی از برگ ها زیر چادرت گیر می کند

چهار سال حتی نفهمیدی!

کافی بود تا نم بارانی بزند من بودم سیگار پشت سیگار...

شاید اصلا مرا ندیده باشی!

اصلا دانشگاه بوی تو را میداد

استادی که با تو کلاس داشت را دوست داشتم!

یکبار فقط یکبار با هم تا خوابگاهت پیاده رفتیم

تو که نفهمیدی!

من ولی حسابی سر ذوق آمده بودم!

مثل همان برگی که زیر چادرت گیر کرده بود...


ر. باران | ۰۴ دی ۹۵ ، ۲۱:۲۵