باران های پاییزی

پرسه در شعر های پاییزی

باران های پاییزی

پرسه در شعر های پاییزی

مثل یک حس بی تفاوت و سرد
مثل دردی که کنج من مانده

باران های پاییزی
۰۱ خرداد۲۱:۵۵

در میان جمع و تنها مانده باشی 

یا  شبیه بچه ای جامانده باشی

از میان شعر ها آنجا که گفتی 

نه نرو! حالا همانجا مانده باشی...



۲
رهگذر | ۰۱ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۵۵
۰۱ خرداد۱۵:۳۲


همیشه فکر می کنم که برای دوستانی که از هم جدا شدیم چه اتفاقی میفته، الان کجان، اصلا چیزی از خاطراتمون یادشون هست یا نه!
اون پست وبلاگم که عنوانش "برام هیچ حسی شبیه تو نیست..." بود در واقع کامنتی به تو بود که بعد پشیمون شدم و یه پست زدم تا خودمو یکم آروم کنم،

دوست ندارم که ببینم کسی داره خودشو نابود میکنه، داره خودشو عذاب میده، داره زندگیشو خراب میکنه، وقتی خیلی ساده میشه فقط زندگی کرد و با ساده ترین چیز ها دلخوش بود.

یه پیرزنی بود که تو یه روستا اطراف مشهد زندگی می کرد، یه بنده خدایی بود برای این پیرزنه مواد غذایی و لباس و از این چیزا می برد، گاهی منم باهاش می رفتم، خونش حیات نداشت یعنی داشت خراب شده بود، درختاش خشک شده بودن خودشم خیلی پیر بود کاملا خم بود،دولا دولا را می رفت، پیرزن اهل یزد بود هنوز هم یزدی حرف می زد، یبار یادمه با کم رویی به اون بنده خدا گفت سه ماهه دخترمو ندیدم، شوهرش نمی ذاره بیاد دیدنم، میشه منو ببرین پیشش، وقتی اینو گفت اصلا حالم خراب شد، خیلی برام عجیب بود، ازش آدرس گرفتیم و بردیمش وقتی نزدیک خونه دخترش رسیدیم، انگار که باورش نشه پیرزن گریش گرفته بود آروم با چادر رنگیش اشکاش رو پاک می کرد، من اشکام سرازیر شده بود از ماشین پیاده شدم و ازشون فاصله گرفتم و زدم زیر گریه، نمیتونستم خودمو نگه دارم، انگار دنیارو بهش داده بودیم از فرط خوشحالی داش گریه می کرد اما من از غصه داشتم دق می کردم، با خودم می گفتم تو این دنیای بی ارزش تو این شرایط سخت تو این فقر میشه کسی رو انقدر خوشحال کنی که انگارتمام دنیا رو بهش دادی...

چرا ما همین دلخوشی های کوچیکمون رو فراموش میکنیم؟ چرا همین لبخند های گرد خاک گرفته رو توی گاوصندوق قلبمون قایم میکنیم؟ زندگی قاعده ساده ای داره، ساده بگیر تا ساده بگذره! حالا من و تو هی بشینیم و  با قواعد فلسفه دنیامون رو متر کنیم... هیچ چیز عوض نمیشه! دنیا مثل یه دیوار جلومون قد علم می کنه و انگار با هیچ چیزی هم نمیشه ازش گذشت! بشین با خودت فکر کن کجای راه رو اشتباه پیچیدی، باور کن بهت آدرس غلط دادن...

۲
رهگذر | ۰۱ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۳۲
۰۱ خرداد۰۸:۳۸

باید برای همین ثانیه های لاغر خوشبختی ممنون باشم، شاید فردا خبر دیگری باشد...

همین لخته های ساکت لبخند را باید قاب بگیرم تا بیشتر از این کمرنگ نشده اند...

باید ساخت...!

۲
رهگذر | ۰۱ خرداد ۹۶ ، ۰۸:۳۸
۳۱ ارديبهشت۱۶:۳۲

و چه کسی از خنده های تبدار زن همسایه پی به حسرتی که می کشید خواهد برد؟

در گوش ساعت های متمادی، زل زدن به در و منتظر تو بودن، هیچ صدایی جز هوهو ی باد لابلای شاخه های محکوم به پاییز را نمی توان زمزمه کرد...

 خودت را توی آغوش گرم من شناور کن، پاییز را ول کن، بگذار تا برای خودش لابلای. درختان قصابی کند! 

قبل از اینکه دیر باشد، قبل از اینکه وقتمان  تمام شود!  مرا ببوس پیش از اینکه مرگ قد علم کند! حس میکنم که دیر میشود...

۲
رهگذر | ۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۶:۳۲
۳۰ ارديبهشت۲۳:۴۷

mist of condition...

I miss myself...

I feel alone and the the sand of time will conceal my memories on your heart

I love you

 your breath

 your content

 your tone

And I love your Ayes

don't miss me please...

۱
رهگذر | ۳۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۴۷
۲۵ ارديبهشت۲۳:۰۵
میدونی؟ 
آدم باید به خیلی چیزا عادت کنه 
خیلی چیزا رو باید باهاشون کنار بیاد...
منم عادت کردم یدفه زیر پام خالی بشه 
دیگه محکم شدم...

۰
رهگذر | ۲۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۰۵
۲۲ ارديبهشت۰۰:۱۳

سالها می گذره من پیر میشم کنار پنجره خونه کوچیکم می شینم و سیگارمو روشن می کنم اولین پک رو که می زنم فکرم میره سمت تو سمت تمام افکار آشفته متراکم توی نوشته هات نمی دونم تو زنده ای یا نه اگر زنده ای هنوز می نویسی یا نه نمی دونم اصلا پیش میاد که به من فکر کنی اصلا منو یادت میاد؟
من نقش مهمی تو زندگیت نداشتم، سالها پیش که با تو آشنا شدم و از دور نوشته هات رو خوندم وقتی یک لحظه همه چیز ایستاد تا من بتونم به خود تنهای تو توی نوشته هات نزدیک بشم و باهاشون انس بگیرم اصلا شاید تو نفهمیدی!
تو نفهمیدی شایدی هم در کار نبود!
من نشستم پشت پنجره و خیره به رهگذر هایی که گاه و بی گاه از کوچه رد می شن سیگارمو دود می کنم.
مثل یک نهیلیسم احساسی، مثل باران لعنتی توی تابستان، بی معنی و بی دلیل درست وسط دنیایی که میلیارد ها انسان بی خبر از من دارن زندگی شون رو می کنن، من به تو فکر میکنم و به اینکه آیا زنده ای...؟

۰
رهگذر | ۲۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۱۳
۲۱ فروردين۲۲:۰۱

خسته ام

خسته تر آنی که بخواهم بخاطر رفتنت شعری بگویم

من اینجا هستم و تو خوب می دانی که دلیلش تو بودی!

تو باز دست مرا گرفتی آوردی توی این دنیای کوچک

من در خانه تو بود که مبتلا شدم!

خسته ام

از این همه رفتن ها خسته ام!

حرف ها، حرف های لعنتی زیادی اینجا درست زیر گلویم تلنبار شدند اما مگر می شود همه چیز را گفت؟

همین را هم که میگویم، گفتم تا دق نکنم! 

خسته ام از این همه تحمل کردن،  خسته تر از آنی هستم که بتوانم اشکی بریزم

تو می روی، مثل تمام غروب های جمعه، تمام می شوی مثل تمام آهنگ های غمگینی که این روز ها گوش می دهم، تو می روی و من مثل تمام عمر کسالت بارم بر می گردم به همان اتاق تاریک و کوچک خودم، باشد تو راه خودت را برو من هم راه خودم را می روم.

شاید این غمگینانه ترین انتخاب درست باشد...



۱
رهگذر | ۲۱ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۰۱
۲۰ فروردين۰۳:۲۰

شب های سوت و کور، خانه ساکت و خالی، فضای تهی درون سینه ام حتی؛  اصلا بهانه خوبی برای نخوابیدنم نیست! باید بیشتر فکر کنم، باید بهانه ای ببافم، اینجا چشم ها اگرچه خوابند، گوشها موزیانه می شنوند تا با کمترین بهانه ای قضاوتم کنند!


۱
رهگذر | ۲۰ فروردين ۹۶ ، ۰۳:۲۰
۱۹ فروردين۲۳:۴۰
باشد برو تا آخرش با قصه هایم
غمگین ترین پایان ممکن را بسازی...

۱
رهگذر | ۱۹ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۴۰