باران های پاییزی

پرسه در شعر های پاییزی

باران های پاییزی

پرسه در شعر های پاییزی

مثل یک حس بی تفاوت و سرد
مثل دردی که کنج من مانده

باران های پاییزی

۲۳ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

۲۹ دی۲۳:۱۶

تو مثل شعر سپیدی و من شبیه کسی

که لکه های تو را با غزل رفو بکند



ر. باران | ۲۹ دی ۹۵ ، ۲۳:۱۶
۲۶ دی۰۱:۴۹

یک غزل نیمه تمام

و دو تک بیت

البته قافیه تک بیت ها ربطی به غزل نیمه تمام نداره ولی چون با هم اومدن منم باهم میارمشون!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ


باید بفشارم به خودم سخت، تنت را

با شعر بدوزم به تنم، پیرهنت را...


از آمدن توست که روشن شده شعرم

مشغول تماشاست خدا، آمدنت را...!


+


دیوانگی و گرمی و آغوش من و تو!

 بیرون نتوان کرد از این شعر تبت را


+


چون بوسه داغیست که مهمان کنی ام باز

این بار محبت کن و بگذار لبت را...

ر. باران | ۲۶ دی ۹۵ ، ۰۱:۴۹
۲۵ دی۰۰:۲۷
امشب دریچه ای به سمت آسمان باز می شود
دریچه ای که تا بالای ابر ها می کشدم
مثل همیشه فضای سپیدی که فقط مال من و تو باشد!
عشق توی دستهای تو پنهان می شود
گاهی از زیر آستینت سرک می کشد و بعد از یقه ات می دود توی دهانت و تو لبخند می زنی!
چشمهایت اما حکایت دیگری دارد!
من از پرواز می ترسم، دستم را بگیر تا با هم برویم...
من به گرمای چشم های قهوه ای تو بیشتر از چای گرمی که سر سوز زمستان برایم می ریزی محتاجم!
سینی چایت را کنار بگذار
بیا تا نگاهت کنم
قبل از اینکه دریچه را ببندند...


+

امشو در بهشت خدا وایه پندری
ماه ره عروس منن شو آرایه پندری...

ملک الشعرای بهار


+

چند روزه ریم بدجور درد میکنه!
موندم کی سرطان میگیرم!

+

خوب به درک!
ر. باران | ۲۵ دی ۹۵ ، ۰۰:۲۷
۲۳ دی۱۶:۴۵

من با خودم هم کلنجارم

روزی که عاشقم شدی، فکر نمیکردم اینقدر اذیتت کنم!

یک روز معمولی بود، نمیدانم شاید یکشنبه یا چهار شنبه، همه چیز عادی بود فقط یک نفر سیب درون سینه ات را چید! یک نفر حواست را از زندگی پرت کرد، مثل درختی که توی باد شاخه هایش را محکم نگه می دارد تا از پروانه ای که روی برگی پناه گرفته محافظت کند، تو مرا نگهداشتی و حالا من مثل بیدی به جان شاخه هایت افتادم! میخورم،میخورم،میخورم! ولی تو هیچ چیزی نمیگویی درست مثل درخت ساکتی! و فقط گاهی که باران می بارد به زور لبخند کم رنگی برایم میزنی و من می خورم، آرزو هایت را ، تمام دخترانگی کودکیت را، تمام خوابهایی که دوستشان داشتی.

وقتی عاشقم شدی، آسمان مشهد به گمانم آبی بود و بی ابر، باد ملایمی می وزید، زندگی مثل همیشه جریان داشت، اما حالا سکوت دارد می رسد به بالای شعر هایی که هیچ وقت ننوشتی! دفتری که توی چشم هایت ماند، و گرمایی که توی دستهایت خشک شد، حالا اصلا به آسمان نگاه نمیکنی!

 

 

+

 

دارم به ریشه می رسم! کاش بمیرم!

ر. باران | ۲۳ دی ۹۵ ، ۱۶:۴۵
۱۹ دی۲۱:۵۹


غزلی می چکد از سایه انگشتانت
باز پیوند زده دست تو با دستانم

دوست دارم که کنار تو و من باشد چای
باز تا صبح برای تو غزل بنشانم


مثل دلچسبی یک روز  پر از بارانی!
مثل خوشحالی ابری وسط آبانم!


در کنار تو و همراه تو و پیش توام
ابر، آبستن باران شده، می بارانم

 دخترک دست من و توست که باهم باشیم!
این همانیست که می دانی و من می دانم!




+

"دوست دارم نزنی شانه و هی گیر کند

لای موهای پریشان تو ، انگشتانم"1




ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1) از کسی که نمی شناسمش

پ.ن

کشف شد فرامرز عرب عامری!
ر. باران | ۱۹ دی ۹۵ ، ۲۱:۵۹
۱۸ دی۲۲:۲۳

کنارم بودی، قدم می زدیم، مثل همیشه کنار همان بولوار خلوت، سه شنبه شبها!

.

.

.

دخترم! مثل باد نباشی که بین دست و پای هر کسی بوزی!

دخترم! مثل باران نباشی! 

اصلا خودت باش!

حواست باشد آیینه دروغ نمی گوید ولی همه حقیقت را هم نمی گوید!

مثل همیشه کنارم که قدم می زنی به همین ها فکر می کنم! و اینکه یک روز دیگر تو نیستی تا کنار من راه بروی و من دست ظریفت را بگیرم و با خودم فکر کنم چقدر شبیه مادرت هستی! من از تنهایی می ترسم! مثل سیگاری که زیر باران به زور روشن می ماند...

حالا با خودم می گویم کاش حرف هایم را می گفتم، کاش میگفتم تو مثل بهاری نه خوده لطافت گلی اصلا؛

نمیتوانی تحمل کنی! عشق چیز خوبی نیست! مادرت هم به همین درد مبتلا بود! او هم مثل تو از نازک ترین لایه های بهار بود! نمی توانست تحمل کند! اصلا دنیا برایش کوچک بود.

تو به من نرفتی گلم! تو شبیه من زمخت نشدی، پوستت انقدر گلفت نیست که عاشق بشوی! حیف، حیف، حیف، حیف، نگفتم!

ر. باران | ۱۸ دی ۹۵ ، ۲۲:۲۳
۱۸ دی۰۳:۱۸

من امشب در دلم شور عجیبیست

تو باشی و من و سینی چای و ...

ر. باران | ۱۸ دی ۹۵ ، ۰۳:۱۸
۱۷ دی۲۲:۳۱

همینطورکه وارد کافه می شدند، دخترک طبق عادت تمام راه های فرار را به خاطرش می سپرد،کافه کنار در غربی پارک بود و یک ردیف از شمشماد های بلند تقریبا مغازه قدیمی را از نظر پنهان می کرد.

در چوبی ورودی و تابلو چوبی کوچک که با سبکی خاص نصب شده بود نشان می داد صاحب کافه باید انسانی با سلایق خاص باشد، نگاه دخترک روی اسم کافه گیر کرده بود، کافه ورگ1! اما چیز خاص دیگری نظرش را جلب نکرد، شکمش دوباره به قار و قور افتاده بود، همه چیز را فراموش کرد در چوبی را فشار داد و وارد کافه شد.

پشت پیشخوان مرد 40 ساله کچلی ایستاده بود، پیشبند قرمز کثیفی بسته بود و بامرد جوان که جلو تر رفته بود صحبت می کرد، لابلای صحبت ها نگاهش را به دخترک می انداخت، دخترک بی اعتنا شانه ای بالا انداخت و سر یکی از میز ها نشست.

کافه بیشتر از 30 متر نمی شد، سه تا میز چوبی وسط چیده شده بود و هر کدام چهار تا صندلی داشت و چند صندلی هم کنار دیوار چیده شده بود، پیشخوان هم تا انتهای کافه ادامه داشت، دختر روی اولین میز نشست، نگاهی به اطراف انداخت میز وسطی توسط زن چاقی اشغال شده بود، زن در حالی که داشت روزنامه ای را می خواند هر از چندگاهی به لیوانی که جلویش بود لبی میزد و چهره اش را در هم می کشید، انگار قهوه خیلی تلخی بود!  روی میز سوم هم سه نفر نشسته بودند و گرم صحبت بودند دور و برشان پر از دود بود، هر سه نفر با اشتیاق در حال سیگار کشیدن بودند.

مرد جوان بلاخره به سمت دخترک آمد، صندلی را کنار کشید و روبروی دختر نشست، چهره اش هیچ حس خاصی نداشت، کاملا جدی به دخترک زل زده بود و داشت از بالا تا پایینش را برانداز می کرد:

- چند سالته؟

+ به تو چه؟به سن قانونی رسیدم!

لبخندی روی لبان مرد نقش بست:

- باشه هر جور راحتی! چی دوس داری سفارش بدم؟

+ اول بگو چکار داری باهام؟

- من خیلی گشنمه امروزم صبحونه درست و حسابی نخوردم،

مرد داد زد: دو تا از همون همیشگی بیار بی زحمت!

مرد کچل سری تکان داد و مشغول آماده کردن سفارش شد

+ هی گفتم با من چکار داری؟!

- از یه صبحونه مجانی بدت میاد؟!

+ اگه بعدش چیزی ازم نخای نه!

- اجباری نیست اگه دوس نداشتی میتونی راتو بکشی بری

دخترک با خودش فکر کرد معامله بدی نیست: باشه! پس اجباری نیست؟

- نه نیست!

صاحب کافه غذای را آورد و مشغول چیدن میز شد، املت چیزی نبود که دخترک انتظار داشت، چشمانش با دقت داشت بررسی می کرد: یک تکه گوشت رُست شده که با گوجه های حلقه شده سرخ شده بود و کنارش دوتا تخم مرغ عسلی گذاشته بودند، با خودش گفت اگه صبحونه این باشه واسه ناهار هر کاری حاضرم بکنم! چند لحظه بعد خیلی وحشیانه مشغول تکه تکه کردن گوشت و مابقی غذایش شد، مرد خیلی آرام چنگالش را برداشت و یک تکه از گوشت سرخ شده را در دهانش گذاشت برای چند لخظه مکث کرد تا مزه گوشت تازه دهانش را پر کند و بعد با لذت مشغول جویدن شد:

- مطمئنم تا حالا همچین املتی نخورده بودی!

دخترک با اشاره سر تایید کرد

مرد جوان اشاره ای به کافه دار کچل کرد و گفت: دستپخت تی تُر 2 حرف نداره، هیچ جا نمیتونی مثلشو پیدا کنی!

مرد ادامه داد: از حالا به من بگو کاگان3

تو هم از این به بعد اسمت همین چیزی میشه که من میگم مگه اینکه بخای بری!

دخترک دست از خوردن کشید، به مرد خیره شد

+ خوب بگو از من چی میخای؟

- باشه همینطوری که غذاتو می خوری برات می گم، من میخام بهت یه جای خواب بدم و سه وعده غذای گرم و چندتا دختر مثل خودت که می تونی باهاشون رفیق بشی، اتاقت با این دخترا مشترکه و باید باهاشون خوب تا کنی!

+ میخای بفرستیم دارالتادیب؟

- نه اینجا مال دولت نیست، یه آزمایشگاه خصوصیه، ما روی تو آزمایش انجام می دیم، البته روی خودت که نه روی خونت!

ما خونت رو می خایم، هفته ای یبار باید خون بدی هر دفه فقط چن سی سی، انتخاب با خودته میتونی همین الان بزنی به چاک یا وایسی مثل آدم زندگی کنی و به ما کمک کنی...



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1)ورگ  به معنی گرگ در گویش گیلکی

2) تی تر به معنی تیر انداز در گویش لری

3) کاگان به معنی برادر بزرگتر در گویش گیلکی

ر. باران | ۱۷ دی ۹۵ ، ۲۲:۳۱
۱۶ دی۲۲:۱۴

اِمشُو از چِشم نِنَه اوسِنَه چیک چیک مِکِنَه...



کنار تو باشم و نوازشم کنی دستت را روی موهایم بکشی و من آرام نگاهت کنم

مثل همیشه برایم از بابا بگویی و من هنوز حرفت تمام نشده خوابم ببرد

تو هم دستت را از روی سرم برداری تا اشک هایی که به زحمت نگه داشتی تا من بخوابم را پاک کنی

مثل هر شب بروی توی حیاط یک گوشه کز کنی و من بعد رفتنت بیایم پشت پنجره نگاهت کنم

وقتی شانه هایت از گریه تکان می خورد من هم بی صدا توی اتاق اشک هایم را پاک کنم

مثل هرشب شروع کنی با بابا بلند بلند حرف زدن، بعد زن همسایه از اتاق بغلی بیاید و کنارت بنشیند و دلداریت بدهد و بگوید که بابا بر میگردد.

مثل هرشب باز بیایی توی خانه و سرت را بکنی توی بالش و هق هق گریه کنی تا من یک وقت بیدار نشوم و زن همسایه صدایت را نشنود.

باز تا صبح نخوابی که فردا با چشم های پف کرده بروی سر کار.

بابا هیچ وقت بر نمیگردد

تو هم خوب می دانی...

ر. باران | ۱۶ دی ۹۵ ، ۲۲:۱۴
۱۶ دی۲۱:۱۱
هی با توام!هــــــــــی!  کجا میری؟
سرتو انداختی پایین برای خودت میری تو؟
بری دیگه نمی تونی به این راحتیا بیای بیرون! اینجا محیط نظامیه، قانون خودشو داره!
خلاصه از ما گفتن بود.
سرش را انداخت پایین و آمد داخل! اصلا انگار نه انگار که چیزی شنیده باشد!
رفت و رفت تا خود دفتر فرماندهی! دم در از دژبان نامه هم نگرفت! حتی با منشی هم هماهنگ نکرد! در را باز کرد و رفت تو...
.
.
.
.
سرباز عاشق شده بود! کسی بدون اجازه وارد قلبش شده بود! بدون اینکه درک کند اینجا یک محیط نظامیست! بند پوتینش را بست و یکبار دیگر گترش را مرتب کرد، تک گلی از داوودی های توی باغچه کند و توی جیبش گذاشت، کلاهش را راست روی سرش گذاشت و از در حیاط بیرون زد...
ر. باران | ۱۶ دی ۹۵ ، ۲۱:۱۱