باران های پاییزی

پرسه در شعر های پاییزی

باران های پاییزی

پرسه در شعر های پاییزی

باران های پاییزی
بایگانی
۰۴ دی۱۹:۴۱

پنجره را بازکرد، نفس عمیقی کشید، گلدان رازقی اش را کمی جابجا کرد تا بتواند بر لبه پنچره تکیه بزند، از این بالا طبقه دوازدهم برج همه جیز دور می نمود، خیلی دور، آدمها، ماشین ها... نگاهش به پرنده کوچکی افتاد که روی تراس طبقه پایین کز کرده بود، انگار هوای صبح برایش زیادی سرد بود، مرد احساس سرما کرد، 

یادش آمد، 

دسته گل بزرگ گل های نرگس توی دستش، شیفته عاشق گل نرگس بود! رفته بود توی گل فروشی و هرچه گل نرگس داشت خریده بود! صد شاخه ای می شد، بوی عطر نرگس فضا را دربر گرفته بود، نمی دانست وقتی شیفته را میبیند چکار کند، چه بگوید، احساس عجیبی داشت، انگار بار اول بود می دیدش، از آخرین باری که جر و بحثشان شده بود چند ماه می گذشت شاید چهار ماه، اصلا چه اهمیتی داشت؟ 

صدای بوق ممتد ماشینی حواسش را پرت کرد، رشته افکارش پاره شد، از لب پنچره عقب آمد و به سمت آشپزخانه راهش را کج کرد، کتری برقی را روشن کرد و از توی چعبه چای کیسه ای، یکی برداشت، لیوان اش را از آب جوش پر کرد و از توی کشو بک بسته بیسکوئیت برداشت و دوباره رفت سروقت پنجره، تمام شهر زیر پایش بود، تا دور دست را می شد دید، شاید حتی خانه ی شیفته را، 

شیفته

شیفته

خیلی اتفاقی با هم آشنا شده بودند، مثل خیلی از اتفاق های دیگر، یعنی تمام این عشق حاصل یک اتفاق بود؟ نه توی دلش به این حرف ایمان نداشت، عشق هیچ وقت زاده اتفاق نیست، این عشق است که اتفاق ها را رقم می زند، اینجوری برایش قابل تحمل بود، هرچند، تلخ بود، 

تولد شیفته نزدیک بود، فکری به ذهنش رسید، باید به بهانه تولدش، قدم جلو بگذارم، باید این رابطه از دست رفته را درست کنم، میدانست که شیفته اش عاشق گل نرگس است، کف جعبه کادویش را شاخه های گل نرگس چید و هدیه ای را که برایش خریده بود، توی جعبه گذاشت، روی گل های نرگس، 

دسته گل بزرگش را روی جعبه جابجا کرد تا راحت تر بنشیند، حواسش به اطراف نبود راننده از مقصد رد شده بود، به راننده گفت که دور بزند، همیشه همین ساعت ها به خانه می آمد، هر روز همین مسیر را با هم می رفتند و حالا احساس غربت عجیبی توی دلش داشت، هنوز توی ذهنش دوست نداشت تنهایی اینجا بیاید، ثانیه ها عجیب کند شده بودند، تمام حرفهایی را که اماده کرده بود بگوید یک بار دیگر توی ذهنش مرور کرد، تا مبادا چیزی از قلم بیفتد، اتوبوس ها یکی، یکی رد می شدند و می رفتند، داشت کم کم دلشوره می گرفت، 

بیسکوئیت دیگری برداشت به دهان گذاشت و باقی چایش را سر کشید، دستش را زیر چانه اش گذاشت، همیشه توی رویاهایش برای آینده برنامه می ریخت، خانه ای در طبقه دوازدهم یک برج که هر روز بیایند لب پنجره بیرون را تماشا کنند، بعد از صبحانه کمی کتاب بخوانند، برایش از اوضاع کاری بگوید و با هم برای آخر هفته تصمیم بگیرند، بعد بنشینند و درباره آینده صحبت کنند، چشمانشان را ببندند و به صدای همدیگر گوش بدهند، بعد مثل همیشه دیرش بشود و با بی میلی لباس هایش را بپوشد، دم در مکث کند، برگردد و از پشت شیفته اش را بغل کند و آرام توی گوشش زمزمه کند: دوست دارم، انگار قسمتی از آرزو هایش توی گذشته جا مانده بود.

پنجره را بست، لباس هایش را به تن کرد، نگاهی به ساعت انداخت، هنوز نیم ساعت به زمان رفتنش مانده بود، کفش هایش را پوشید و خانه خالی و ساکت را تنها گذاشت...

اتوبوس زرد رنگ توی ایستگاه توقف کرد، شبفته پیاده شد، همان لباس ساده همیشگی اش را پوشیده بود، راهش را کشید و داخل اولین کوچه از نظر گم شد، دست پایش قفل شده بود ثانیه ها به سرعت رد می شدند، همه چیز یادش رفته بود، نمیدانست جه باید بگوید، از کجا باید شروع کند، داشت دیر می شد، به راننده گفت، همینجا وایسا الان میام، هول هولکی در ماشین را باز کرد و پیاده شد، نزدیک بود دسته گل از دستش بیفتد و نقش زمین شود که توی هوا قاپش زد و با قدم های کوتاه به سمت کوچه رفت، همینطور پشت سرش راه می رفت، یک دفعه ایستاد، نمیتوانست برود! کاش یک نفر را با خودش می آورد تا هدیه اش را به شیفته بدهد، نه نمی توانست، باید بر میگشت و سوار آن تاکسی لعنتی می شد و راهش را می کشید و می رفت، اصلا چرا همچین کار احمقانه ای کرده بود؟ اما نه تا اینجا آمده بود باید تا آخرش می رفت، باید تلاشش را می کرد، دوباره راه افتاد، قدم هایش را تند تر کرد و رسید پشت سرش، نمی دانست چه باید بگوید، اصلا چطور نگاهش کند، سرعتش را بیشتر کرد و جلویش ایستاد، شیفته هم ایستاد، سرش را پایین انداخته بود دسته گل را روی جعبه مرتب کرد و آن را به سمت شیفته گرفت، سرش هنوز پایین بود، دهانش خشک شده بود و نمی توانست آب دهانش را قورت دهد، جعبه  ی روی دستش سبک شد، لحظه ای بعد بدون اینکه سرش را بالا بیاورد و یا حتی کلمه ای بگوید، با قدم های بلند و سریع به سمت تاکسی که منتظرش بود راه افتاد، سوار شد، راهش را کشید و رفت! شاید فقط یک کلمه همه چیز را عوض می کرد...

کلید انداخت و در شرکت را باز کرد، از برج تا شرکت را پیاده می آمد، کتش را درآورد و روی چوب لباسی انداخت، لب تابش را روشن کرد و پشت میزش نشست.

هیچ وقت یادش نمی رفت، یکبار شیفته پرسیده بود: می دونی گل عشق چیه؟ اصلا چیزی در این مورد نشنیده بود، جواب داد: خوب گل سرخ دیگه! 

- نه ! گل عشق، چهار حرفیه! 

- نمی دونم، لاله نیست؟

- نه!

- خوب تو بگو!

- گل نرگس...



+ تقدیم به یک دوست

۳
رهگذر | ۰۴ دی ۹۶ ، ۱۹:۴۱

نظرات  (۳)

۰۵ دی ۹۶ ، ۲۰:۱۷ چشم به راه
رقم خوردن اون اتفاقه تو دل آدما خیلی زیباست
زیباتر از هر گلی توی دنیا 
پاسخ:
ولی گاهی پایان تلخی داره
۱۵ دی ۹۶ ، ۱۰:۱۱ کنت مونت کریستو
:/
یه کلمه ت بود این؟!😵
:دی
پاسخ:
نگرفتی! تمام اینا به کنار، یه کلمه باس می گفت که نگفت...! داستانشم بر اساس واقعیت بود تقریبا
۱۷ دی ۹۶ ، ۰۷:۱۱ کنت مونت کریستو
نخوندم.اما عکس گرفتم ازش بعدا بخونم.
پاسخ:
نه خسته دلاور

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">