باران های پاییزی

پرسه در شعر های پاییزی

باران های پاییزی

پرسه در شعر های پاییزی

باران های پاییزی
بایگانی
۰۹ آبان۲۳:۳۵

ساعت چهار و نیم صبح می رسم تهران، اونم با اتوبوسی که از مشهد تا تهران حدود ۱۴ ساعت تو راه بود! راهمو میکشم و با کوله پشتی سنگینم میرم تو ساختمون ترمینال، یکم چرخ میزنم و حوصلم سر میره، راهمو به سمت در کج‌ میکنم و از ساختمان بیرون میزنم! در خروجی رو که پیدا میکنم چشمم ناخودآگاه به طرفی کشیده می شه مردی زیر چند کارتون خوابیده و عمیقاً خوابیده...

روی عکس کلیک کنید! 

با اسنپ به تاکسی میگیرم به مقصد فردوسی و کوچه برلن جرات ندارم تاکسی معمولی بگیرم، یاد مسافرای مشهد و تاکسی های دم ترمینال میفتم و احساس میکنم به ریسکش نمی ارزه!

میرسم، یکم کار اداری دارم که باید انجام بدم تا بعد از ظهر علافم و بعد از ظهر یه تاکسی میگیرم برای میدون ولیعصر، از اونجام پیاده راه میفتم ولیعصرو میام پایین، نسبتا شلوغه، تا پنجشنبه بیکارم، اولین باریه تو تهران علافم همیشه کاری داشتم که اومدم اما الان تا پنجشنبه که برای اهواز بلیت دارم اینجا بیکارم، همینطور که دارم پیاده میام چشمم میفته به اینا

یاد تله تئاتر نیمکت میفتم از اینا مشهدم بود اما خیلی قبل تر الان منقرض شدن! 

برام جالبه که هنوز همینطوری و با همون شکل دارن کار میکنن! راهم و ادامه میدم تا برسم به پاساژ کامپیوتر رضا، میخام یه پاور بانک بگیرم که بچه ها آمار دادن اونجا ارزون تر از جاهای دیگس از خیابون دمشق رد میشم و همینطور میرم مردم بیشتر از مشهد تو خودشونن، حال و هوای اینجا گرفته تره، میرسم به بزرگمهر و از اونم رد میشم تا برسم به انقلاب خلاصه همینجوری پیاده میرم تا وصال شیرازی و بعدش خیابون ایتالیا و بعدش هم پارک لاله، اگه اشتباه نکنم اینجا مرکز تهرانه، خونه های قدیمی قشنگی داره که با همون بافت قدیمیشون حفظ شدن، معماری بعضیاشون واقعا چشم نوازه، از کنار پارک ادامه میدم و بوی عجیبی نظرمو جلب میکنه، بوی آتیش میاد، یه نفر جلو تر یه استانبولی( از این تشت های آهنی که توش کچ و سیمان درس میکنن)  پر از زغال گذاشته جلوش داره سیب زمینی تنوری میفروشه! خیلی باحاله حیف شب بود نمیشد عکس گرفت، میرسم به خیابون کارگر و میپیچم سمت شمال جلوتر یک دختر جوان با همسرش نشسته رو دیوار کوتاه پارک و کنارش یه گاز پیک‌نیکی گذاشته و داره آش میفروشه بهم تعارف می‌کنه تشکری میکنم و رد میشم هر دوشون  خوشحال به نظر میومدن خیلی خوشحال تر از خیلیا! جلو تر خانم مسنی بساط کرده و گل میفروشه، برام جالبه این چیزا هنوز هست اونم تو تهران! چون ما نداریم! شهرداری همرو تو قالب جمعه بازار و شنبه بازار و... تجمیع کرده و حالت سنتیشو از دست داده، همینطور که ادامه میدم یک نفر از من رد میشه، کیف گیتار آبی رنگی پشتش خود نمایی می‌کنه، پشت کیفش یه تعدادی پیکسل چسبونده عکس آدمای مختلف که هرچی دقت میکنم نمیشناسمشون! با خودم میگم حتما عکس اساتیدشن!

صدای نوازندگی از دور میاد، جلو تر میرم یک گروه موسیقی دو نفره در حال اجرا هستن، دارن آهنگ شادی رو مینوازن اما به نظر نمیاد حالت شادی داشته باشن، نوازنده گیتار نابیناست...

احساس عجیبی بهم دست میده، احساس میکنم اینجا گورستان آرزوهای خیلی ها بوده! از اونجا دور میشم و طنین اون آهنگ تو گوشم تکرار میشه... تا حالا آنقدر فاصله طبقاتی رو از نزدیک حس نکرده بودم و هیچ وقت دوقطبی اون رو آنقدر به هم نزدیک ندیده بودم!  

۱
رهگذر | ۰۹ آبان ۹۶ ، ۲۳:۳۵

نظرات  (۱)

چقدر دقیق. ما که تو تهرانیم اینقد به همه چی با جزییات نگاه نمی کنیم. به کلیات عادت کردیم 
پاسخ:
برای شما شده عادت

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">