باران های پاییزی

پرسه در شعر های پاییزی

باران های پاییزی

پرسه در شعر های پاییزی

مثل یک حس بی تفاوت و سرد
مثل دردی که کنج من مانده

بایگانی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
۱۰ دی۲۳:۱۵

چشم هایش را که باز کزد، نگاهش افتاد به همان گل مریم توی لیوان که دیشب گذاشته بود کنار تلوزیون.

دست کرد از کنار بالشتش گوشی اش را برداشت طبق معمول چکش کرد، کش و قوسی به خودش داد و بلند شد.

داشت دیرش میشد، همینطور که لباس میپوشید چند لقمه از کباب دیشب خورد موهایش را توی آینه  نگاه کرد، دستی به سرش کشید و راه افتاد.

از خانه اش تا محل کار باید دوتا اتوبوس عوض میکرد، اگر تند می جنبید وقت داشت مسیر دوم را از تو پارک پیاده برود، خوشبختانه مسیر خلوت بود اتوبوس بیشتر ایستگاه هارا رد میکرد،

پیاده شد وارد پارک شد سیگاری درآورد، روشنش کرد و مشغول کشیدن شد. کمتر این مسیر را پیاده می آمد، از کنار آبنمای وسط پارک رد شد، واقعا هوای فوق العاده ای بود

- گور باباش امروز یکم دیرتر میرم

روی اولین صندلی کنار آبنما نشست، پکی به سیگارش زد، چنتا بچه آنور تر توی چمن ها گذاشته بودند دنبال هم، وقتی بچه ها را دید میزد نگاهش افتاد روی دختر بچه ای که کمی دور تر بچه ها ایستاده بود یک گوشه و داشت با چشم های درشتش به بازی بچه ها نگاه میکرد، لباس گشادی پوشیده بود، فقط پایین شلوارش از زیر لباس گشادش معلوم بود، شاید هفت یا هشت ساله بود،

شبیه کولی ها بود، روی پوست سفیدش چرک و کثیفی نشسته بود.

از روی صندلی پارک بلند شد نگاهی به ساعتش انداخت کم کم داشت دیرش میشد، دوست نداشت دیر برسد، راهش را از پشت آب نما گرفت و رفت سمت خروجی غربی پارک، دوباره نیم نگاهی به سمت بچه ها انداخت، مردد ماند سیگاری درآورد، روشنش کرد، راهش را گرفت و رفت.

دخترک بعضی روز ها می آمد پارک تا با بچه ها بازی کند، اما معمولا بیشتر روزها فقط مجبور بود از دور تماشا کند، از بچه ها می ترسید، دنبالش میگذاشتند، یا لباسش را مسخره میکردند یا با سنگ فراری اش می دادند، چیزی نخورده بود، داشت ضعف می کرد، راهش را کشید و رفت سمت آبنما

همینطور که داشت میرفت یکی صدایش زد

-آی بچه!

برگشت مرد قد بلند و لاغری داشت نزدیک میشد، خطر نزدیک بود، باید فرار میکرد، چشم هایش مدام به چپ و راست می چرخید، مرد نزدیکترشد: نترس کاری باهات ندارم

دخترک میدانست ممکن است حقه ای در کار باشد، چند بار دستگیر شده بود، خوب میدانست از این مرد های کت و شلواری و شیک باید فاصله بگیرد، اما شاید هم بد نباشد، خیلی گرسنه بود، میگرفتند میبردند چند تا سوال از پدر و مادرش میکردند و دست آخر هم تحویلش میدادند به پلیس، حداقل شکمی از عزا در می آورد، پاهایش شل شد تصمیم نداشت فرار کند، مرد چند قدم بیشتر با دخترک فاصله نداشت، جوان بود موهای نامرتب و بلندی داشت سیگارش را انداخت آمد جلو دخترک کمی خم شد و پرسید : گرسنته؟

دخترک احساس کرد خون داغ دارد زیر پوست صورتش می دود، سرش را تکان داد: نه! مرد انگار که کمی جا خورده باشد، سرش را عقب برد، نگاهی به اطراف انداخت و گفت : دارم میرم اونور میدون تو کافه املت بخورم اگر خواستی بیا اونجا، صبحونه مهمون منی!

دخترک سرش را دوباره تکان داد و راهش را گرفت و رفت، تیرش به سنگ خورده بود از آن آدم های شیک پوش باکلاس نبود که دلش به حالش سوخته باشد و فکر کرده باشد گم شده، درد پیچید توی دلش، ضعف کرد نگاهی به پشت سرش انداخت مرد داشت دور میشد چند لحظه با چشم تعقیبش کرد، فرصت داشت از دست میرفت، نمی توانست از یک صبحانه گرم بگذرد، دفعه قبل یکی برایش بستی خریده بود و در ازایش گفته بود شیشه مغازه شیرینی فروشی را پایین بیاورد تا فردا صبح برایش یکی دیگر بخرد، یادش آمد نتوانسته بود فرار کند و حسابی کتک خورده بود، فردایش دو تا بستنی خورد، یکی به خاطر شیشه یکی بخاطر دهن قرصش، تصمیمش را گرفت راهش را کج کرد و به سمت مرد دوید:

- هوووی!

مرد ایستاد و برگشت:

-چیه نظرت عوض شد؟

- بجاش چی کار باید بکنم؟

-بیا تا بهت بگم، به صبحونه ای که بهت می دم میارزه!

مرد سیگاری روشن کرد و قدم زنان دور شد، دخترک کمی عقب تر و محتاتانه پشت سرش راه افتاد..


# ادامه دارد...

ر. باران | ۱۰ دی ۹۵ ، ۲۳:۱۵

داستان دنباله دار

نظرات  (۳)

۱۱ دی ۹۵ ، ۰۲:۱۴ حَـــوای بــے آدَم
خیلی خوب نوشتی لحظه لحظه ش رو توی ذهنم تجسم کردم مشتاقم ببینم ادامه اش چی میشه 
موفق باشی
پاسخ:
سلام ممنون لطف داری 

خیلی خوب مجسمش کردی منتظر ادامه اش می مونه:)

  به نظر من میتونی اسمشو بذاری "از دور نبین ، نزدیک شو "
پاسخ:
خیلی هم عالی

سلام و وقت بخیر


خوف نوشته شده ، منتهی من دوس ندالم :)

شاید آخلش گشنگ بشه و من دوس بدالم :))


اونجایی که گفت به یه صبونه ای که بهت میدم میارزه رو اصلا دوس ندالم !!

ولی احساس می کنم این مرد با مردای دیگه فرق می کنه و اون چیزی نیست که در تصور نویسنده  به مخاطب القا شده 

ادامه اش هم نوشتید آیا ؟؟؟؟ باید برم ببینم.

پاسخ:
خوب باید دید آخرش چی میشه!
:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">