باران های پاییزی

پرسه در شعر های پاییزی

باران های پاییزی

پرسه در شعر های پاییزی

مثل یک حس بی تفاوت و سرد
مثل دردی که کنج من مانده

کلمات کلیدی
بایگانی
آخرین مطالب
مطالب پربحث‌تر
۱۶ دی۲۱:۱۱
هی با توام!هــــــــــی!  کجا میری؟
سرتو انداختی پایین برای خودت میری تو؟
بری دیگه نمی تونی به این راحتیا بیای بیرون! اینجا محیط نظامیه، قانون خودشو داره!
خلاصه از ما گفتن بود.
سرش را انداخت پایین و آمد داخل! اصلا انگار نه انگار که چیزی شنیده باشد!
رفت و رفت تا خود دفتر فرماندهی! دم در از دژبان نامه هم نگرفت! حتی با منشی هم هماهنگ نکرد! در را باز کرد و رفت تو...
.
.
.
.
سرباز عاشق شده بود! کسی بدون اجازه وارد قلبش شده بود! بدون اینکه درک کند اینجا یک محیط نظامیست! بند پوتینش را بست و یکبار دیگر گترش را مرتب کرد، تک گلی از داوودی های توی باغچه کند و توی جیبش گذاشت، کلاهش را راست روی سرش گذاشت و از در حیاط بیرون زد...
ر. باران | ۱۶ دی ۹۵ ، ۲۱:۱۱

نظرات  (۱)

اووووخی:(
پاسخ:
قصه همینه دیگه

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی