باران های پاییزی

پرسه در شعر های پاییزی

باران های پاییزی

پرسه در شعر های پاییزی

مثل یک حس بی تفاوت و سرد
مثل دردی که کنج من مانده

باران های پاییزی

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان دنباله دار» ثبت شده است

۰۹ بهمن۲۱:۲۹

در صورت نیاز:


لینک قسمت اول


لینک قسمت دوم



تصمیم پیچیده ای نبود!

انگار  قهوه خانه جایی جدا از دنیای واقعی بود، ادم های خاص، رفتار خاص و کمی هراس انگیز، دخترک تصمیم خودش را گرفت و چشم هایش به چشم های کاگان دوخت؛ باشه می مونم!

زن چاق از پشت میز دوم بلند شد روزنامه اش را تا کرد و بدقت داخل کیف ساک مانندش گذاشت طرف پیشخوان رفت پول میزش را حساب کرد و از کافه خارج شد، آنطرف تر میز سوم همچنان پر بود و سه مرد مشغول صحبت بودند، کاگان از پشت میزش بلند شد و به دخترک خیره شد؛ پاشو بیا دنبالم! و راه افتاد تا برود بعد ایستاد و دوباره به سمت دخترک برگشت، نگاهی به چپ و راست انداخت و به سمت خم شد و آرام پرسید: اسمت چیه؟

- مگه نگفتی اسممو عوض می کنی؟!

+چرا ولی می خواستم اسم واقعیتو بدونم،

-اسمم بارانه

چند لحظه مکث کرد: باشه، از حالا به بعد اسمت تیفونه

-تیفون؟! معنیش چیه؟ از اسمای خارجی مثه اسم شما خوشم نمیاد!

+ خارجی نیس، یه اسم پسرونه قدیمیه، معنیشم میشه طوفان!

-پسرونه؟! خلین شماها؟!

+بعدا می فهمی، فعلا بیا دنبالم

انتهای کافه یک در چوبی باریک قرار داشت که با یک دیوار کوتاه از نظر مخفی شده بود، روی در نوشته شده بود "سرویس بهداشتی مخصوص کارکنان" کاگان در را هل داد خبری از دستشویی نبود،یک سالن بزرگ و فوق العاده زیبا که با انواع سلاح ها تزیین شده بود، درست مثل یک موزه تمام و کمال.

تیفون محو تماشا شده بود و با دهان باز داشت سر تا سر اتاق را برانداز می کرد، یک تبرزین بزرگ با دسته چوبی و حکاکی شده درست وسط اتاق روی یک تنه درخت قرار داشت انگار یک جنگجوی عصبانی با تمام قدرت آن را بر فرق درخت کوبیده بود، کمان سیاه رنگ زیبایی هم روی یکی از دیوار ها نظرش را جلب کرده بود، انگار نه انگار که اینها همه وسیله کشتار بودند، مجزوبشان شده بود اصلا انگار عاشقشان شده بود، روی یک دیوار دیگر کاتانای(1) بزرگی نصب شده بود، غلاف کاتانا پر از نقوش خشن از کشتار و قتل بود، از درون لرزید برای یک لحظه سردی شمشیر را روی گردن خودش حس کرد و از کاتانا بدش آمد!

به خودش آمد چشمانش را در اتاق دوانید تا کاگان را پیدا کند، کاگان رفته بود، خوشحال شد حالا می توانست حسابی تمام این اتاق زیبا را وارسی کند.

جلوتر وسط اتاق روی دیوار سمت راست یک شومینه بزرگ آجری داشت با ولع می سوخت مبل بلند راحتی کنار شومینه توجه اش را جلب کرد رفت و کمان مشکی را از روی دیوار برداشت و روی مبل نشست و مشغول برانداز کردن کمان شد. کمان تقریبا هم قد خودش بود! سعی کرد کمان را بکشد، حتی نمی توانست چند سانت آن را جابجا کند، انگار از یک ماده عجیب ساخته شده بود اصلا شبیه کش نبود، با خودش فکر کرد جنگجوها حتما آدم های تنومندی بودند که می توانستند از این سلاح های سنگین استفاده کنند، صدای باز شدن دری از پشت سرش آمد، چرخید و خواست بدود و کمان را سر جایش بگذارد، اما دیر شده بود! کاگان وارد اتاق شد و چشمش به دخترک و کمان افتاد و گفت:

+معمولا بچه ها از اینا می ترسن و حداقل دفه اول ورشون نمیدارن وارسیشون کنن! اونم از اینهمه سلاح این تیرکمون بزرگو انتخاب کردی؟! لااقل یه سلاح دخترونه مثه اون خنجر و سپر یا اون تیرکمون کوچکیتره رو بر می داشتی! کاگان داشت لبخند میزد! پس خطری تهدیدش نمی کرد، نفسی تازه کرد و از کاگان پرسید:

- اینا خیلی قشنگن، مال کین؟

+ مال همین جایی که براش کار می کنیم!

- بد نشد برداشتمش؟ اینجا دوربین نداره؟!

+نه بد نشد، حالا برو  بذارش سر جاش، این ساختمونم دوربین نداره!

- باشه! حالا باید چکار کنم؟!

+ الان می برمت تو اتاقت هر چی هم لباس و وسایل لازم داری بهم بگو تا برات بگیرم

-باشه ممنون...


ادامه دارد

۰
رهگذر | ۰۹ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۲۹